تبلیغات
یک ویندزوری در تورنتو - من خوبم ولی تو باور نکن


     انگار همین دیروز بود که شوهرم گفت مهاجرت کنیم !! داشتم غذای کوچیکه رو میدادم و بزرگه خودش به خودش دیکته میگفت ، کلاس چهارم ابتدایی بود ، هنوز جوان بودم بدون یک دونه موی سفید .

      به نظرم ژاپنی حرف زد ، نفهمیدم ، درست نفهمیدم ، مغزم خالی و ذهنم سفید بود ، فکر کردم چه عجیب ! مهاجرت ؟ به کحا ؟ چرا ؟ چطور ؟ هیچ جوابی نداشتم ، خودش هم همینطور ، فقط فکر کرده بود که باید بریم و داشت افکارشو بلند بلند به زبون میاورد

     درست یادم نمیاد بعد چه کردیم ، لابد مدارک جور کردیم و فرستادیم ، همون موقع ، همون وقتی که آذین هنوز مقنعۀ سفید سر میکرد و شادان تازه رفته بود مهد کودک . نشستیم منتظر ، منتظر ، منتظر .

     آذین نهایی داد ، رفت راهنمایی ، ما هنوز در انتظار . موهامون شروع کرد به سفید شدن. شادان رفت مدرسه و چشم ما باز هم به در

     یازدهم سپتامبر 2001 ، ساختمانهای تجارت جهانی ، فاجعه ، مرگ هزاران نفر و تهمت و تهدید ایرانیهای سراسر دنیا ، پناه القاعده به ایران ، بد نام شدن همۀ ما ، بی حرمتی و بایکوت و اخراج ایرانیها از اجتماعات کوچک و بزرگ ، عقب افتادن و قفل شدن پرونده های مهاجرت ، پروندۀ ما هم مثل بقیه

     آذین حتی دبیرستان رو تمام کرد ، رفت دانشگاه و مقنعۀ سفید بایگانی ، شادان وارد راهنمایی شد ، بچه های کوچک من جلوی چشمم تبدیل به زنانی جوان میشدن و ما دیگه از انتظار بیزار و ناامید و دلسرد . فراموش کردیم که زمانی مدارکی فرستادیم و خطوطی برای زندگیمون ترسیم کردیم . افکارمون خاک گرفت و بیرنگ شد و یادمون رفت کانادا کجای دنیاست

   بعد از ده سال ، شادان هم قد من و آذین حالا بیست و یک ساله در حال اتمام دانشگاه  ......... روزی از بین خاکسترهای دفتر آتش گرفتۀ شوهرم ، صندوق پستی و نامه های سوخته ای که پستچی روز حادثه آورده بود ، پاکت سالم آیندۀ ما پیدا شد ! با یک برگ افرای قرمز گوشۀ بالا که میگفت انتظار تمام شد ، ما شما رو پذیرفتیم

    کسانی که همدوره با ما اقدام کردن درک میکنن چی میگم ، انتظاری که ما کشیدیم هیچ مهاجری نکشید انقدر که  خسته از انتظار دیگه چشم امیدمون رو بسته بودیم و فراموش کردیم که زمانی چه تصمیمی داشتیم و وقتی که اون نامه معجزه آسا سالم موند من فکر کردم لابد خدا بالاخره یادش اومده که یک وقتی یک آرزویی کرده بودیم

     حالا بعد از نزدیک شش سال از لندینگ و شونزده سال از اولین روزی که کلمۀ مهاجرت وارد واژه نامۀ زندگی ما شد بالاخره داریم سیتی زن میشیم ، دو هفتۀ دیگه مراسم سوگند و گرفتن برگۀ تابعیت و به طور رسمی پیوستن به خیل مهاجرین رنگارنگ کشورهای مختلف که در پی یک سرزمین آرزوها از تمام جهان رو به کانادا آوردن

      کانادا برای منِ رها چی داشت ؟ همه چی ، هر چیزی که میخواستم و نداشتم ، احترام ، رعایت حق ، آرامش ، حس امنیت اقتصادی ، امنیت اجتماعی ، امنیت نظامی و کشوری ، خلوت و سکوت و رعایت حریم ، شادی و شادمانی بچه هام ، آیندۀ روشنشون ، آسایششون ، خوشبختی شون.

     و چی از من گرفت ؟ باز همه چی ، هر چیزی که داشتم و برام عزت داشت ، خانواده ام ، عزیزانم ، همزبانهام ، هم وطنهام

     و من چه باید میکردم ؟ مجبور بودم بین داشته و نداشته ام ترازو بذارم و با گریه تلاش کنم متعادل بمونه که نمیشد . یا باید چشمم رو به روی خوشخبتی واضح و تضمین شدۀ بچه هام میبستم و در فضایی نگهشون میداشتم که ابداً قبولش نداشتم ، یا به دل خودم نگاه میکردم و سرمو روی پای مادرم میذاشتم تا شنیدن صدای نازنینش برام رویا نشه . چه کنم منِ مادر ؟ 

    اومدم اینجا و کابوس و شکنجۀ غربت شروع شد . زندگی معقولی راه انداختیم و شروع کردیم به خزیدن در لایه های اجتماع کانادایی ، از اولین لایه ، صفر صفر ، کف کف . مرحله مرحله خودمونو کشیدیم بالاتر ولی اون درد غربت همیشه با ماست . روزی سه هزار بار نامه هام رو باز میکنم که ببینم برام چیزی نوشتن ؟ هر بار از بیرون میام نگاهم بی اختیار سمت تلفنه ببینم برام پیغام گذاشتن و اونها بدتر از من . اگه یک روز بی خبر باشم دلم هزار راه میره و اگه جواب ندن دست به دامن فامیل میشم که از پدر و مادر من خبر دارین ؟ جواب نمیدن ، خوبن ؟ 

    سرزنش میشنوم که خوب تو که انقدر وابسته ای چرا رفتی ؟ اگه تو درک نمیکنی چرا دخترهام رو از ایران خارج کردم ، گفتن من هم فایده ای نداره و هرگز هم نخواهی دونست . و باز اگه نمیدونی چرا نمیتونم ترکشون کنم و برگردم ایران باز هم گفتن من فایده ای نداره ، بگذر .

    زندگی همینه ، گاهی به خودم میگم اگه میموندی چی ؟ بچه ها چی میشدن ؟ بچه های دیگران مگه چه میکنن ؟ ولی هنوز تصمیمم همونه و راسخ عقیده دارم که کار درستی کردم . اگه ایران بودیم آذین هرگز نمیتونست رشتۀ مورد علاقه شو بخونه چون فقط پسرها حق انتخابش رو دارن . هرگز امکان نداشت در جوانی بتونه منزلی از خودش داشته باشه مگر با درمان اقتصاد بیمار و مرگ اژدهای تورم که خودمون هم میدونیم خواب و خیاله . هرگز نمیتونست مطمئن باشه امروز یا فردا اسرائیل یا آمریکا یا هر غول دیگری قرار نیست بهمون حمله کنه . هرگز نمیتونست یک روز بدون مزاحمت و تنش جنسیتی سر کنه و خیابون یا محیط کار هر دو آبستن انواع استرسهای اینچنینی هستن

    کار خوبی کردم، از خودم راضیم ، من بچه هام رو به دل خودم ترجیح دادم . ترجیح دادم از درد غربت غصه بخورم تا دیدن دخترهام که نرسیدن به آرزوها و آرامشی که حق انسانی اونهاست

     گاهی یه حسی مثل یک وسوسه میخزه به دلم و میگه چطوری ؟ هنوز فکر میکنی کارت درست بود ؟ هی باید بشینم باخودم دو دو تا چهار تاکنم ببینم به حق بودم یا نه . بخصوص وقتی چیزی در رابطه با خانواده ام جلوی چشممه که شادی یا غم، دلم میخواد جزئی از اون باشم و نیستم


27 ژوئیۀ 2014

نظرهای قدیمی در ادامۀ مطلب

دوشنبه 6 مرداد1393 ساعت: 1:43

توسط:پیمان

زیبا نوشتی! تلخه همه دچار این دوگانگی هستیم

پاسخ: 
ممنون . بله این طعم لاجرم مهاجرته و اجتناب ناپذیر

 وب سایت   ایمیل

 

دوشنبه 6 مرداد1393 ساعت: 2:44

توسط:سارا

آنچه از دل برآید لاجرم بردل نشیند!قشنگ بود

پاسخ: 
ممنونم سارا جان

 وب سایت   ایمیل

 

دوشنبه 6 مرداد1393 ساعت: 3:57

توسط:جاده ها

سلام

تبریک می گم به خاطر شهروند شدن شما در کانادا و به خصوص به خاطر شجاعت در تصمیم گیری.

پاسخ: 
خیلی ممنونم دوست گرامی

 وب سایت   ایمیل

 

چهارشنبه 8 مرداد1393 ساعت: 0:38

توسط:كیت

سلام
چقدر زیبا نوشتین....
واقعا همینطوره تمام زندگی ادم همینطور تو تردید نسبی مىگذره همواره ادم تو فكر اینكه اگه اونطوری مىشد
اگه اینطوری نمیشد چی مىشد مىگذره....
دارم فكر مىكنم من چند سال دیگه چه خواهم گفت؟!!!!
نمىدونم...
ازینكه بعد سالهای سخت شاد و راضی هستید واقعا خوشحالم.
موفق و سلامت باشید

پاسخ: ممنونم دوست نازنین . مطمئناً شما جوونها راحت تر جا میفتین و مشکلات سن ماها رو ندارین . من با ریشه و خاطرات چهل و شش هفت ساله اومدم اینجا و خوب کنار اومدن با کمبودش خیلی سخته . تو هم سالم و شادمان باشی عزیزم .

 وب سایت   ایمیل

 

چهارشنبه 8 مرداد1393 ساعت: 2:27

توسط:ویدا

رهای عزیزم منم سنی ازم گذشته و هنوز منتظر دعوت !!!!!!!!!! 
اما بهت اطمینان میدم که درست ترین کار رو انچام دادی عزیزم . چه پیش خانواده و عزیزان باشی چه نباشی همیشه تو زندگی آدمها یه تردید و ابهام وجود داره اما ممکنه مدلش فرق کنه عزیزم . کانادایی خوشگل و مهربونم دوستت دارم 
http://www.blogfa.com/cmt/images/10.gif

پاسخ: 
ویدا بانو تو که مرحله آخری ، دیگه منتظر چه دعوتی هستی عزیزم ؟ 
منم دوستت دارم همشهری .

 وب سایت   ایمیل

 

چهارشنبه 8 مرداد1393 ساعت: 6:14

توسط:رینا

رهای دوست داشتنی از خوندن مطلبت نهایت لذت رو بردم.کلمه به کلمه نوشته هات رو درک کردم با پوست و استخونم.خیلی خوشحالم که داری سیتیزن میشی.بهت تبریک میگم.ولی مطمئنم هرگزاز این اقدام پشیمان نشده و نخواهی شد.چرا که مادرانی هستیم که آینده کودکانمان بسته به از خود گذشتگی ما و فداکاریهامون داره.عزیزمی بانوhttp://www.blogfa.com/cmt/images/20.gifhttp://www.blogfa.com/cmt/images/7.gif

پاسخ: 
رینای عزیزم ممنونم و نمیتونم بگم از اینکه درکم کردی خوشحالم چون معناش اینه که تو هم مثل من این درد و سختی رو میکشی که درکش میکنی .کاش ما والدین مهاجر در چیز دیگری مشترک بودیم نه در مرارت غربت . 

 وب سایت   ایمیل

 

چهارشنبه 8 مرداد1393 ساعت: 12:18

توسط:مهری

باز هم تبریک میگم رها جون ....امیدوارم که همیشه در زندگیتون موفق باشید و شاهد خوشبختی و موفقیت گلهای زندگی تون ...همه ما یه زمانهایی به این فکر میکنیم که اصلا چرا اومدیم ولی این احساس زودگذره و موقتی ...زمانی که یه خبر خوب یا بد از اونور شنیده میشه اوج میگیره ولی در نهایت همه میدونیم که کار درستی کردیم .

پاسخ: 
ممنونم مهری بانو ، انشاالله واقعاً همینطور باشه . دعا میکنم شما هم شادمان و سلامت و موفق باشین عزیزم . 

 وب سایت   ایمیل

 

پنجشنبه 9 مرداد1393 ساعت: 0:28

توسط:seyed

.سلام الهی تاقیامت زنده باشیدروح لطیف واحساس پاکتون ستودنی است

پاسخ: 
لطف شماست ، ممنونم .

 وب سایت   ایمیل

 

پنجشنبه 9 مرداد1393 ساعت: 16:8

توسط:طلا خانم

رها جون دقیقا حالتو می فهمم، می دونی بدیش اینه که بعد مدتی اون از دست رفته هات خیلی ازارت می ده، پدر و مادر، دوستات که هرگز پیداشون نمی کنی اینجا......وای خیلی حس بدیه، اما به خاطر بچه ها رو قبول دارم، اما در کل من با کسایی که از اینجا راضی نیستن و به خاطر بچه می مونن و مدام غر می زنن خیلی مخالفم

پاسخ: درسته به خصوص که سن والدین بالا میره ، بیماریهای کهولت بیشتر آزارشون میده و غصۀ ما سنگین تر میشه 

ضمناً من درست متوجه نشدم ، با " موندنش " مخالفی یا با " غرغر " ؟ یعنی نظرت اینه که برگردن یا بمونن ولی اعتراضی به شرایط و مشکلات نداشته باشن ؟ 

ببین یکی از حقوقی که من نوعی به عنوان یک کانادایی برای خودم قائلم اعتراض به مشکلاته . اگه قرار باشه اینجا هم مثل ایران حس کنم اعتراض بی فایده است و ساکت باشم که پس چرا اومدم ؟ 

یک مثالش در مورد همون سیستم نادرست شهرداری که صحبت کردیم . اومدم توی کشوری که برای من به عنوان یک شهروند " حق " قائله پس من از این حق استفاده میکنم و اعتراض میکنم به اون چیزی که به نظرم نادرست میاد . میخواد اعتراض به شهرداری باشه یا اعتراض به آموزش و پرورش برای عدم تعطیلی مدارس در سرمای قطبی یا اعتراض به سازمان مهاجرت برای تصویب قانون جدید یا اعتراض به سیستم درمانی برای ناحقی در قطع دستگاههای حیاتی یک بیمار ایرانی .

اصولاً این نگرش که دولت کانادا برای من شهروند ، آزادی اعتراض و درخواست قائله ، باعث میشه بمونم و به راحتی در مورد مشکلاتم " غرغر " کنم . 

اما بعضی ها رو میبینم که به قول تو دستگاه " غرغر " سازشون زیادی تند کار میکنه و دیگه یک سره دارن در واقع نق میزنن . یعنی چشمشون به روی تمام محاسن بسته است و عیوب خودشونو به سیستم نسبت میدن . 

یارو میگفت توی بانک از ما بیگاری میکشن ! گفتم یعنی والنتیری ؟ حقوق نمیگیری ؟ گفت چرا حقوق میگیرم ولی حق ندارم نامه هامو چک کنم !! گفتم یعنی قراره اوباما برات نامه بده که نمیتونی صبر کنی تا عصری که کارت تمام بشه ؟ 

یکی دیگه غرغر میکرد که منو مجبور کردن باید آفیس یاد بگیرم !! من همیشه توی ایران منشی داشتم !! 

میدونی اینها واقعاً آدمو ناراحت میکنه ، منم با چنین تفکری مخالفم .

 وب سایت   ایمیل

 

شنبه 11 مرداد1393 ساعت: 11:53

توسط:بهاره

اگه بین پست هایی که نوشتی از اولی که خواننده ات شدم تا الان بخوام تنها یکی رو انتخاب کنم , حتما اینه 
معرکه نوشتی

پاسخ: 
ممنونم و همونطور که به رینا گفتم ، غمگین و متأسفم که همۀ ما در این مورد مشترک و هم دردیم . 

 وب سایت   ایمیل


 



برچسب ها: دل نوشته،  

تاریخ : یکشنبه 5 مرداد 1393 | 06:09 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • خانه سرود