تبلیغات
یک ویندزوری در تورنتو - مراسم شهروندی و پایان دورۀ Toastmasters

 

      رابین ویلیامز هم رفت . دلم خیلی سوخت ، همین هفتۀ پیش توی فیلم The angriest man  دوباره از اوج توانائیش لذت برده بودم که در هر نقشی انقدر فرو میرفت که باهاش عصبانی میشدی ، باهاش گریه میکردی ، باهاش میخندیدی و ..... خدا بیامرزه و دنیاش ، دنیای What dreams may come  نباشه .

      هفتۀ شلوغی داشتیم ، اتمام دورۀ j توست مسترز و مراسم سوگند و تابعیت ، بعضی کارهای خونه که عقب افتاده بود و کارهای اداری و ..... هنوز تمام نشده . فعلاً تا دو سه روز دیگه هم درگیریم ، تا آقای گرامی سوار هواپیما بشه و بره هنوز بدو بدو داریم . بعدش میام براتون مفصل مینویسم چی بود و چطوری گذشت

       میدونین کی اومده بود توی مراسم اتمام دورۀ ما شرکت کنه ؟ از اولش بگم که من جدی شوکه شدم . قرار بود یه سخنرانی داشته باشم در مورد WEST و خود دوره و از آدمهای دست اندرکار هم تشکر کنم . از قبل بهم یه لیست داده بودن که اسمها یادم نره . لحظۀ آخر دیدم یه اسم دیگه اضافه شد، اسم آشنایی هم بود ، Brian Masse  ، ولی یادم نبود کجا اسمشو خونده بودم. گفتم این کیه ؟ گفتن اهه نمیشناسی ، نمایندۀ ویندزور توی پارلمان انتاریو ! باورم نمیشد یعنی فکر کردم چرا ماجرا انگاری یه خورده مهم شد ؟! این یه دورۀ آموزشی بود ، چه ربطی به پارلمان انتاریو ! میدونین این آقا به نظرم داره از الآن واسه دورۀ بعد رأی جمع میکنه . آدم بسیار خوش صحبت و با سوادی به نظر میومد . سخنرانی زیبایی کرد که اشک همه رو درآورد از اینکه کانادا یک کشور " شریکی " هستش که بین مهاجرین مختلف سهم شده و همه با هم شریکیم ، که همه باید به فکرش باشیم و ..... آخرش هم گفت منم مثل شماها و مثل همۀ کانادائیهای دیگه مهاجرم ، گیرم از دو نسل قبل و همونطور که ماها به کانادا خدمت کردیم یه روزی شماها هم پشت همین تریبون می ایستید و به دیگران خدمت میکنید و خلاصه میدونست چطوری احساسات همه رو بیدار کنه . جالبه باید ببینیم در طول دوران خدمتش این همه شعاری که داد عملی میکنه یا همه اش حرف بود . آخر سر هم که عکاس داشت عکسهای فارغ التحصیلی رو میگرفت ایشون موبایلشو داد به عکاس و گفت یه عکس دسته جمعی از ما بگیر که بذارم توی صفحۀ ف ب ، به این میگن سیاست و مردم داری :) 

     بعد اتمام مراسم و گرفتن پایان نامه ها و سخنرانیها و ... هم رفتیم شکم چرونی که حاصل کار همه بود به صورت پات لاک . من شله زرد درست کردم و دو تا دوستهای عزیز ایرانی کوکو سبزی مجلسی خوشمزه و شیک و لوبیا پلوی خیلی معطر و جانانه آورده بودن که کلی پز دادیم چون همه بلااستثناء دور و بر ظرفهای ما میچرخیدن و میپرسیدن و درخواست دستور میکردن و آخرش هم هر چی اضافه اومد بردن خونه هاشون . یه آقایی که خودش کانادایی و خانمش چینی و از همکلاسیهای ما بود شله زرد رو کنار پلوی هندی خیلی تند ریخته بود و داشت مثل سالاد با اون پلو میخوردش . ما سه تا و دو تا دخترهای من که اومده بودن هاج و واج نگاش میکردیم که چطوری قاشقش رو از هر دو تا خوراک پر میکنه و میذاره دهنش !! اصلاً نمیتونم تصور کنم شله زرد با یه چیز دیگه خورده بشه  . بعد هم اومد خیلی با علاقه درخواست کرد که دستورش رو به خانمش بگم تا براش درست کنه که لابد با غذای چینی بخوره :)

     به هر حال این دوره هم تمام شد و من واقعاً راضی بودم و در خودم به وضوح پیشرفت رو حس میکردم . خیلی خوشحالم که ثبت نام کردم و خوشحال ترم که تونستم با رضایت تمامش کنم

    مراسم تابعیت و سوگند هم گذشت . سخنرانی قاضی هم بسیار زیبا بود . خوشم اومد که گفت از هر کجایی که اومدین برای بچه هاتون از خوبیهای کشورتون بگین . بذارین خاطرات خوش و زیبا از ریشه های خودشون داشته باشن . از جنگها و سختیها و مشکلات نگین که از کشور اصلی تون دلزده بشن .

     میدونین یه خوبی که فرهنگ کانادایی داره همینه ، که ریشۀ خودتو انکار نمیکنی ، تو همونی هستی که بودی ، حالا چیزهای جدیدی به داشته های تو اضافه شده بدون اینکه قدیمیها از بین بره . به نظرم قبلاً هم نوشتم ، حالا دوباره مینویسم چون برام خیلی جالبه . خود آمریکاییها میگن وقتی یک مهاجر وارد آمریکا میشه ، بعد چند سال در فرهنگ آمریکا " حل " میشه و دیگه خودش نیست ، حالا اسمش میشه مثلاً ایرانی - آمریکایی و فرهنگش ترکیبی از فرهنگ هر دو کشوره . بعد از یک نسل این یک جایی - آمریکایی ها هم با هم ترکیب میشن و یک فرهنگ " مختلط بین المللی  " ازش درمیاد که ظاهراً فرهنگ اکثریت فعلی آمریکاست . ولی اینجا توی کانادا گذشتۀ یک مهاجر از بین نمیره چون احترام مطلق به فرهنگها وجود داره و بعد مدتی فرهنگ طرف میشه ایرانی و کانادایی ، یعنی هر دو فرهنگ رو در کنار هم داره بدون اینکه هیچکدوم لطمه ای خورده باشه . بنابراین میبینیم که مهاجرین هر کشوری هنوز با فرهنگ و آداب و سنن و مذهب و ... خودشون زندگی میکنن و کاری به همسایه های مهاجر خودشون ندارن . در یک کلام عیسی به دین خود ، موسی به دین خود . من آمریکا نرفتم و شناخت و قدرت مقایسه ندارم ، دوستانی که آمریکا زندگی میکنن بهتر میدونن ولی در مورد کانادا میتونم بگم که واقعاً آزادی فرهنگ وجود داره و افراد مزاحم آداب و سنن همدیگه نمیشن و اعمال نفوذ در تغییر دیگران ندارن

    به هر حال صحبتهای قاضی رو دوست داشتم . بعد سخنرانی قاضی و مراسم سوگند ، سرتیفیکیت بهمون دادن و آخرش هم سرود و خلاصه تمام شد ، بعد از این همه سال بالاخره ! ولی دلم برای آذین طفلک میسوزه که انقدر از ما عقب افتاد بچه ام . خدا میدونه مراسم اون کی باشه و چقدر باید صبر کنیم

    امروز هم آقای گرامی رفت درخواست پاسپورت داد ، ببینیم کی براش میفرستن . ولی من و شادان نرفتیم ، حالا عجله ای نیست ، اگر چه به هر حال قبل از رفتن به ایران باید پاسپورت داشته باشیم وگرنه دیگه نمیتونیم برگردیم کانادا چون کارتهای پی آر مون هم دیگه باطل شد

     خوب کلی تعریفی دیگه مونده ولی من بنزین ندارم ، باشه بعداً براتون مینویسم. خوش باشین ، خداحافظ .

   13 اوت 2014  


برچسب ها: تابعیت و پاسپورت، هنر و هنرمندان، سازمانهای کانادایی، مقایسه، موسسات کمک به مهاجرین، تحصیل و آموزش،  

تاریخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 06:02 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • خانه سرود