سلام . احساس بطالت میکنم اساسی . من آدمی نیستم که بتونم بیکار بمونم توی خونه . از تماشای در و دیوار خونه هیچی گیرم نمیاد . کارم سبک شده و دیگه تمام ساعاتمو پر نمیکنه . کلاسی هم نمیرم الآن ، Toastmasters دوره اش تمام شد و هنوز کلوبش ثبت نام نکردم . میخوام یه سفر برم ایران دیدن خانواده ام و در نتیجه نمیتونم دنبال کار تمام وقت بگردم یا جایی به صورت طولانی مدت ثبت نام کنم . اکتبر میرم و نوامبر برمیگردم و دنبال پر کردن برنامه هامو میگیرم . از الآن تا زمان رفتن هم میفتم به جون خونه و از خجالتش درمیام تا ببینم روزگار برامون چی خواسته و برنامۀ سفرمون به کجا میرسه.

     امروز رفتم پیش رئیسم که بخش ضامن درخواست پاسپورت رو برام امضا کنه . پیدا کردن و قرار گذاشتن با رئیسم سخت بود چون سرش خیلی شلوغه . بعد چند روز که تونستم بالاخره ببینمش و ازش امضا بگیرم درست وقتی برگشتم خونه دیدم اوهیپ جدیدم اومده با شمارۀ جدید یعنی پسوند شماره ام عوض شده بود ! من اوهیپمو به عنوان مدرک دوم اثبات هویت ارائه کرده بودم . حالا باید دوباره سگدو بزنم که رئیسمو پیدا کنم و ازش امضاء مجدد بگیرم :( اگه من شانس داشتم اسمم شانسعلی بود . رئیسم میگفت من اولین باره که دارم کپی مدرک اثبات هویت امضا میکنم ، قدیمها مدرک امضاء نمیخواست . اینم از شانس منه . به هر حال این امضاء رو بگیرم دیگه مدارکمو میفرستم ، ده ساله تقاضا کردم اگرچه که با عکس پاسپورتم ماجرایی داشتم

     حالا که ماجرای اون عکس یادم اومد بذارین براتون بگم . چشمهاتونو ببندین ، خودتونو چه شکلی تصور میکنین ؟ من نمیدونم چه شکلی در ذهنم بود ولی هر چی بود وقتی عکس جدیدمو برای پاسپورت دیدم شوکه شدم ، خیلی شوکه ! عکسمو اصلاً دوست نداشتم و به شوهرم گفتم عجب عکاس بدی ، این من نیستم . گفت خیلی قشنگه ، عکس خوبیه ، لابد چون مال پاسپورته و نباید میخندیدی به نظرت بد اخلاق میاد . گفتم نه ، اصلاً بیش از حد با من متفاوته ، چرا انقدر پیرم !! ؟ متوجه شدین ؟ من با اینکه هر روز خودمو توی آینه میبینم ولی اصلاً باور نکرده بودم که چقدر شکسته شدم ، چقدر چین و چروک دارم ، و چقدر با اونی که دوست دارم از خودم ببینم متفاوتم . من تازه خودم ، خود واقعیمو دیدم و وقتی باور کردم این خودمم و به عنوان یه زن پنجاه و دو ساله تماشاش کردم ، شروع کردم به دوست داشتنش ، همونقدر که تصور خودِ جوان و زیبا و شادمان خودمو دوست داشتم . دخترهام میگن تو در حالت عادی همیشه لبخند به لبته و این اولین عکسیه که صورت بی لبخند و کمی اخموی تو رو ثبت کرده برای همین غریبه است  . بیخود نیست میگن خنده بر هر درد بی درمان دواست حتی پیری :) 

     خوب ببینیم توی ویندزور چه خبر بوده

     امروز صبح نزدیک تقاطع Tecumseh-Manning متأسفانه یه مرد 54 ساله بر اثر تصادف با قطار کشته شده . بینوا خانواده اش و بینوا اون مهندسین قطاری که باید تا آخر عمر با این حس که غیر عامدانه کسی رو کشتن کنار بیان . داشتم کامنتهای زیر خبر رو میخوندم دیدم یه مسافر گفته بود خوب بالاخره بعد سه ساعت راه افتادیم !! واقعاً چطور آدمی میتونه انقدر بیرحم و بی معرفت باشه که بعد مرگ فجیعانۀ یه نفر به میزان دیرکرد و معطلی خودش فکر کنه ؟ البته در جواب اعتراض دیگران گفته ، همینجوری گفتم ، منظوری نداشتم بهش فکر نکردم . مسئله اینجاست که دقیقاً این بی حسی و بی توجهی به موقعیت هست که تلخه ! یعنی آدم برای مسئله ای به این عظمت ، مرگ یک نفر اونم با قطاری که خودش توی اون نشسته حسی نداشته باشه و یادش بره برای چی معطل مونده و به دلیل این معطلی ناراحت و معترض باشه !

http://blogs.windsorstar.com/news/person-hit-by-train-at-tecumseh-and-manning-roads

      خبر بعدی در مورد درگیری یک مجرم با پلیس در مجتمعی توی خیابون اوئلت ، در نیمه شب روز یک شنبه است . زنی از سر کار به خونه برمیگرده و میبینه مردی که سه هفته است باهاش آشنا شده ، با چاقو روی مبل خونه اش نشسته و با دیدن زن شروع به داد و  هوار میکنه . زن با وحشت به سمت آپارتمان بغلی میدوه و درخواست کمک میکنه ، اونها هم پلیس رو خبر میکنن . پلیس سه دقیقه بعد میرسه ، زمانی که مرد در خونه رو بسته و  لوازم سنگین رو به پشت در کشیده . بعد از اعلام به ساکنین مجتمع که در آپارتمانها بمونن و بستن تمام خیابانهای منتهی به این مجتمع ، هفت ساعت پلیس تلاش میکنه با مذاکره مرد رو بدون صدمه و خشونت وادار به خروج کنه و این در حالیه که مرد عصبانی در حال ویران کردن کامل آپارتمانه،  از شکستن شیشه ها تا خرد کردن تمام ابزار و اثاثیۀ منزل . حتی برای فرار از چنگ پلیس تلاش میکنه با مته دیوار خونۀ همسایه رو سوراخ کنه ! به هر حال بالاخره صبح زود پلیس موفق به اتمام ماجرا و دستگیری مرد میشه  بدون اینکه مجبور به شلیک به مرد یا صدمه به ساکنین دیگۀ ساختمون باشن

 

 

http://blogs.windsorstar.com/news/windsor-police-in-standoff-with-man-armed-with-knife-on-ouellette-aveune

    یادمه دو سال پیش در ماجرای دکتر ابوحسن یه پست نوشتم درمورد اینکه رئیس پلیس جدید ویندزور اعلام کرده پلیس ویندزور بعد از این رویۀ خودشو تغییر میده و دست از خشونت برمیداره و همون موقع هم فکر کردم که واقعاً نمیتونم و نمیخوام پلیس رو نرم تصور کنم . به نظر من پلیس باید قاطع و کوبنده و سریع عمل کنه . فکر میکنم در این حادثه هم زیادی ملایمت به خرج دادن ، من بودم یه گاز اشک آوری ، خواب آوری ، چیزی مینداختم و یارو رو سریعتر وادار به تسلیم میکردم . نمیدونم والله ، شاید خبر کامل نیست ، شاید شرایط برای عملیات سریع یاری نمیکرد . به هر حال پلیس ویندزور نشون داد که متحول شده و اهل مذاکره است نه مبارزۀ وحشیانه

     تصمیم گرفتم از این به بعد هر بار که پست میذارم هر اصطلاح جدیدی که یاد گرفتم برای شما هم بنویسم و تا پست بعدی هی به لیست اضافه کنم  . نمیدونم این اصطلاحات فقط مال زبان انگلیسی کاناداییه یا در تمام شاخه های انگلیسی استفاده میشه به هر حال ما اینجا توی ویندزور میشنویم

Boots on the ground = حضور در صحنه به خصوص در مورد ارتش

Hitting the rock bottom  = کفگیر به ته دیگ خوردن 

 Hydro is out = برق رفته ( هیدرو اشاره به منابع آبی تولید برقه یعنی سد و .... ) 

EH = با تلفظ اِی ، البته ی خیلی نرم و کوچک تلفظ میشه . آخر جمله میاد به صورت سوالی که منتظر جوابه ، مثل ها گفتن خودمون اینجا :

? You've read this , eh = اینو خوندی دیگه ، ها ؟ 

یا تقریباً به معنی خوب ؟قبول ؟  در آخر  جمله یعنی انگار منتظر تأیید هستین ، مثل اینجا :

? Have a good day, eh = روز خوبی داشته باش ، خوب ؟ 

من در اکثر جمله هایی که منتظر تأیید و جواب مثبت هستن این آوا رو میشنوم

اگه دوستان دیگۀ ساکن در کانادا توضیح بیشتر و مفهوم تری دارن لطفاً کمک کنن ، ممنون

پی نوشت : دخترم توضیحی در مورد تلفظ eh در آخر جمله داد به این صورت که ویرگولی بین انتهای جمله و eh وجود نداره یعنی انگار که به آخرین کلمه چسبیده ، بی فاصله تلفظ میشه . مثلاً میشه اینطوری نوشت

? It's cold, eh باید اینطوری تلفظ بشه : it's coldey با صدای ی نرم

 2 سپتامبر 2014


برچسب ها: کلمات کانادایی، اخبار، تابعیت و پاسپورت،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 02:06 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.