تبلیغات
یک ویندزوری در تورنتو - هیچ ارزانی بی علت نیست

 

     سلام . بالاخره وقت شد بشینم سر این وبلاگ بینوا ! سه روز پیش برگشتم ، یک ماه ایران بودم ولی انگار یه روزه تمام شد ، آدم از دیدن عزیزانش سیر نمیشه . اگر چه که این بار سفر شادمانی نبود و ماجراهایی پیش اومد که بد جوری دلم شکست ولی به هر حال لااقل خانواده ام رو دیدم و برای ماههای دوری از اونها انرژی جمع کردم . 

     قبل از شروع حرفهای خودم میخوام همینجا اختصاصاً از فریبای گلم و شوهر گرامی اش تشکر کنم که با محبت بیکرانشون ما ها رو مورد لطف قرار دادن و نه تنها یک ماه تمام از پیشوی کوچولوی ما مثل شاهزاده ها نگهداری کردن بلکه قبل و بعد سفر هم ما رو خجالت دادن و زحمات مختلفی که برامون کشیدن انقدر زیاد بود که زبونم از تشکر قاصره . انشاالله یه روزی بتونم جبران کنم . 

      در مورد سفرم ، تا به حال تلاش کردم هر سال یک سفر به ایران داشته باشم و خدا کنه بتونم همین رویه رو ادامه بدم . هر سال که میرم با دیدن عزیزانم شارژ میشم و پر از شادمانی برمیگردم تا سال بعد ولی امسال همونطور که گفتم مشکلاتی داشتم که بار مثبت همیشگی سفرم رو کمی پایین آورد . 

     هم دلم میخواد درد دل کنم ، هم دلم نمیخواد خیلی ماجرا رو باز کنم چون به هر حال دوست ندارم آبروی کسی بره و فقط واسه آرامش دل خودم میگم. چرا آدم باید رفتاری کنه که وقتی به دلیلی ارتباط قطع شد طرف مقابل از این دوری خوشحال بشه ؟ چرا آدم باید چنان تیشه به ریشۀ پلهای پشت سرش بزنه که وقتی قهری پیش اومد باعث شادمانی و آرامش دیگران بشه ؟ نکنید رفتاری که ملت بگن دشمن شاد شد ، نکنید تو رو خدا . 

     کسی رو در اطرافیان داشتیم که سالها نه تنها من ، که دیگران هم تلاش کردن رفتارهای تلخ و خودخواهانه و متوقعانه اش رو ندید بگیرن . علی رغم اینکه من و شوهرم هر کاری از دستمون برمیومد برای اون و خانواده اش انجام دادیم باز هم بارها ازش اهانت دیدم ولی به خاطر گل روی یک عزیز کوتاه اومدم و تحمل کردم تا این که این بار چنان زد به سیم آخر که طاقت من هم طاق شد و تصمیم گرفتم دیگه کوتاه نیام به خصوص که دیدم این بار خودش و همسرش، عزیزم رو هم  به شدت ناراحت کردن . این که میگم بعد از بیست سی سال تحمله ! بدون دعوا ، بدون تلخی و بدون هیچ درگیری ، فقط در سکوت کامل یک دیوار بلند کشیدم و تمام . 

    مادر این شخص خیلی تلاش کرد که میانه رو بگیره و مثل همیشه روی رفتار فرزندش سرپوش بذاره و با نسبت دادن عیوب به عزیز خودم  تلخی ماجرا رو پنهان کنه ولی من با اینکه در صحبت با این مادر عمق حرف دلم رو پنهان کردم ولی واقعیت اینه که دیگه نمیتونم نه باور کنم و نه ببخشم، درک میکنم که این مادر غصه میخوره ولی شاهکار خودشه تربیت چنین فرزند برومندی که یک ایل و قبیله رو از خودش ناامید کرده و کار به جایی رسیده که دیگه مادرش هم نمیتونه ازش دفاع کنه . من پنجاه ساله هنوز از پدر و مادرم حرف شنوی دارم و از تذکراتشون درس میگیرم و فکر میکنم اگه این خانم بخواد میتونه به فرزندش آداب معاشرت رو یاد بده ، اگه بخواد !! و اگه نمیخواد برای اینه که رفتار فرزندش رو تأیید میکنه ، پس همینه که هست ، باید شاهد دوری دیگران از فرزندش هم باشه . 

     ولی درد ماجرا میدونین کجاست ؟ این که از این جدائی خوشحالم ، احساس آرامش میکنم ، به نظرم میاد یک بار بزرگ از دوشم برداشته شد و به خودم لعنت میفرستم که چرا زودتر از اینها قطع ارتباط نکردم ؟ چرا باید آدم به خاطر دیگرانی که دوست داره ، تلخیها رو تحمل کنه ؟  دردم میاد وقتی فکر میکنم من آدم مثبتی بودم ، چرا باید کار به جایی بکشه که من از دیوار سازی خودم خوشحال باشم ؟ من هرگز با هیچ کسی در عمرم قهر نبودم و تلاش کردم همیشه دل همه رو به دست بیارم و تصویری که از خودم در ذهن دیگران میسازم مهربان و آرام و اهل معاشرت باشه ، چرا منی که انقدر به دوستی و دوست سازی اهمیت میدم باید از قطع ارتباط با کسی خوشحال باشم ؟ خدایا نیار روزی رو که دیگری از رفاقت من ناامید بشه و از دوری من شادمان . این بندۀ خدا چنان پلها رو خراب کرد که من از دوریش غصه نمیخورم و از ندیدش شادمانم . گیرم که این قطع ارتباط اولین حرکت منفی عمدی من در عمرم باشه و انشاالله که آخری هم خواهد بود . 

     خوب از سفرم بگم براتون . این بار علاوه بر کارهای همیشگی اسباب کشی هم داشتیم ، البته اصل ماجرا و لوازم بزرگ رو شوهر طفلکی برده و چیده بود و کارهای ریزه و سبک به من رسید ولی به هر حال ماجرایی بود . یادتونه گفتم خونه رو اجاره دادیم و اسبابها رو بردیم زیرزمین خودمون ؟ خوب مستأجر دفتر شوهرم که بلند شد ، اسبابها رو بردیم دفتر و اونجا فعلاً شده خونه مون . وقتی رسیدیم دیدیم آقای شوهر گرامی به سبک و سیاق مردانه خونه ای مرتب و منظم و " دفتروار " برامون آماده کرده که دستش درد نکنه . ضمناً از اونجایی که ایشون آدم بسیار دیسیپلینی  و منضبطی هستش ، این خانۀ کوچک خیلی هم تمیز و نظیف بود و ما کلی براش کف زدیم . تازه یک عالمه خرید هم کرده بود و کابینتها و یخچال پر بود، به خصوص از دیدن بسته های سنگک و بربری توی جایخی به شدت ذوق زده شدیم :) !! البته خریدها هم مردانه بود و مثلاً خبری از برنج و گوشت و مرغ نبود ولی تا دلتون بخواد عسل و مربا و سوس و آب میوه و .... موجود بود :) به هر حال استارت زندگی " غیر زیرزمینی " خورده بود تا ما ادامه اش بدیم و خیلی هم ممنون . 

     غیر جا به جایی ، کارهای اداری همیشگی هم داشتم مثلاً تمدید پاسپورت ایرانی و دفاتر بیمه و گواهینامه ام و کارهای دفتر خونه ای و .... و کارهای پزشکی دندون و چشم و ... که البته این بار به دندون پزشکی نرسیدم بسکه دوندگی داشتم و خریدهای مختلف و دید و بازدیدها و ..... به هر حال کار که تمامی نداره . 

      داشتم فکر میکردم چرا این دفعه انقدر سرم شلوغ شد ، من که هر بار تنهایی میومدم و بالاخره یه طوری به کارهام میرسیدم ، این بار که مثلاً سه تایی اومدیم کارهای من به جای اینکه تقسیم بشه زیاد شد ؟ دیدم مسئله اینه که این بار من توریست نبودم ، من یک زن خونه دار بودم  با مسئولیت یک زندگی عادی و روزمره به علاوۀ کارهام که نمیشد از هیچکدومش چشم پوشی کرد . تازه به محبت کلی از بستگان و فامیل نه گفتم که بتونم به دیدن عدۀ قلیلی برسم . همه هم لطف دارن و انتظار دارن بری پیششون و باور نمیکنن که واقعاً زمان نداری . من این بار فقط به خانوادۀ خودم ، شوهرم و یک خاله و یک دایی بزرگم رسیدم و خجالت دیگران برام موند . انشاالله سال دیگه :) 

     یادتونه از مشکلات بلیطهامون گفتم ؟ خوب ماجرا ادامه داشت : آئروفلوت با محبت ، بعد از سه بار جا به جا کردن ساعت و روز بلیطهامون ، در یک اقدام خارق العاده و دوست داشتنی ، نیمی از پرواز برگشت رو کنسل و از مسکو به تورنتو رو باطل کرد ! ما کی فهمیدیم ؟ روز حرکت توی فرودگاه تورنتو ! خانم مسئول توزین بار گفت بلیطتون یه مشکلی داره لطفاً یکی تون برین با فلانی صحبت کنین ! آذین رفت پیش اون جناب فلانی و من از دور میدیدم که هی داره ناراحت تر میشه و دل خودم داشت میترکید . صحبتشون تمام شد و ما هم بارها رو دادیم روی ریل و رفتیم پیش آذین ، گفت که بلیط برگشت اینطوری شده و باید وقتی رفتیم تهران دنبال بلیط جایگزین بریم ! حال ماها رو بسنجین ، یعنی میخواستم یه پتک بردارم برم بزنم یا به فرق سر این آئرو فلوت یا به سر خودم که خر شدم و گول بلیط ارزون خوردم . به هر حال با اعصاب خراب اومدیم ایران و از فرداش شروع کردیم به کل کل با آژانس آئروفلوت . بعد یک هفته بالاخره کل پرواز رو باطل کردن و یه بلیط کامل ترکیش به ما دادن اما گفتن با آژانس ترکیش هماهنگ کنین که مطمئن بشین . من به ترکیش زنگ زدم ولی با مشت زدن تو صورتم و گفتن شما شماره بلیط و کد رزرو ندارین و اینها که روی پرینت شما نوشته هنوز مال سیستم آئرو فلوته نه مربوط به ترکیش ! دوباره با آئرو فلوت تماس گرفتیم گفتن چرا دارین ، نگران نباشین ، همینها درسته ، برین فرودگاه و کار تمامه . ما پنج روز پیش تشریفمونو آوردیم فرودگاه و دیدیم نخیر کار تمام نشده و اون دو تا عدد رو ندارن که هیچی ، تازه اسم ماها هنوز توی لیست ترکیش نیست !

 از روی ساعت پنجاه دقیقه ما توی اضطراب و لرزه موندیم تا بالاخره اسم ما به لیست ترکیش تزریق شد ، به نظرم که ما توی لیست انتظار بودیم و صبر کردن ببینن جا دارن یا نه و من واقعاً در حال موت بودم تا بالاخره آخر وقت بهمون گفتن که درست شد و به سمت استانبول پرواز کردیم . من دل توی دلم نبود که با وجود داشتن کارت پرواز با توجه به اینکه روی کارت باز هم شماره بلیط آئرو فلوت خورده ، این بساط دوباره توی استانبول تکرار میشه و باز باید تو سر خودمون بزنیم تا ثابت کنیم که به خدا ما توی لیست هستیم ولی شکر خدا به خیر گذشت و بدون مشکل سوار هواپیما شدیم . این توبه ای برای ما و شمای خواننده که هیچ ارزونی بی علت نیست . 

      از ترکیش تعریف شنیده بودم ولی خودم اولین باری بود که سوار میشدم . به نظرم پرواز خوبی بود ، صندلیها راحت و جای پا باز و به خصوص زیر پایی داشت که برای من بدبخت زانو بسیار مفید و دوست داشتنی بود . رسیدگیها و رفتار مهماندارها هم خیلی کامل و قشنگ بود . الهی شکر عاقبت به خیر شدیم :)

     خوب باقی اش باشه بعداً اگه نفسی بود مینویسم . خوش باشین ، کاری نکنین که دشمن شاد شین ، با آئروفلوت هم سفر نکنین .    

    بیست و هفتم نوامبر 2014


برچسب ها: من شاکیم، مهاجرت و زندگی ما،

تاریخ : پنجشنبه 6 آذر 1393 | 02:28 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.