تبلیغات
یک ویندزوری در تورنتو - شهردار جدید ویندزور Drew Dilkens / اخبار ویندزور هفتۀ اول سپتامبر

 

     سلام . ببینم شما هم متوجه این تیک عصبی بعضیها شدین ؟ جسارت نمیکنم بگم خودتون دارین ولی بیشتر مردم دارن ، این ملت خونه روبه رویی ما دارن و منم اعتراف میکنم که ما داریم ( الآن یعنی شطرنجی شدم ) که اگه شونصد تا عضو یه خانواده ، روزی شونصد دفعه از در خونه برن و بیان ، دونه دونه شون ، نفری یه بار صندوق پستو باز میکنن و نگاه میکنن شاید یه خبری توش باشه !! حتی اگه پشت هم ردیف باشن واسه ورود به خونه !! خنده دار تر این که هر کدوم میخنده به نفر بعدی میگه عادته دیگه ، ولی نفر بعدی در همون حال خنده و جواب به نفر جلویی ، بازم بی اختیار دستش میره طرف صندوق !! وااااای به اینکه واقعاً منتظر یه نامۀ مهم هم باشین ، دیگه بدتر :)

     قبل از رفتنمون نامۀ امتحان سیتی زنی آذین اومده بود ، نمیدونم براتون نوشتم یا نه . آذین همون وقت تلفن کرد به دفتر مهاجرت و گفت که با بدبختی تونسته یه ماه مرخصی بگیره که بعد دو سه سال بره ایران و واقعاً دلش نمیخواد این سفر رو از دست بده و از این حرفها . افسر مهاجرت بر خلاف انتظار ما که میترسیدیم لج کنه ولی پذیرفت . البته توی نامه و دستورالعمل نوشته که اگه بتونی قاضی رو راضی کنی که غیبتت موجهه ، بهت اجازه میدن ولی ما نگران بودیم که نکنه حالا اجازه هم ندن ! به هر حال قرار شد که تاریخ امتحان رو بذارن بعد از برگشت ما از ایران . حالا منتظریم که خبر بدن امتحان بعدی کی هست و این دخمل هم از سد اقامت رد بشه و مهر تابعیت بخوره توی زندگیش . اینه که صندوق بیچاره بیشتر و جدی تر از معمول هم باز و بسته میشه ، یعنی من با هر صدایی مثلاً گنجشک بشینه روی صندوق هم درو باز میکنم و یه نگاهی بهش میکنم :) همین روزها ست که دو تا پا دربیاره و با شادمانی از دست ما فرار کنه بینوا ! 

     یه تصمیمی گرفتیم که علاوه بر تغییرات بزرگ توی زندگی مون ، یک تغییری در وبلاگم هم میطلبه . روزی که این وبلاگو شروع کردم فکر نمیکردم با این چالش روبه رو بشم ، ولی خوب یه سیبو میندازی بالا ، هزار تا چرخ میخوره تا بیفته روی ملاج نیوتن :) و من موندم و حال و هوا و حتی اسم این وبلاگ که مجبوره یه تغییری کنه ، داریم میریم تورنتو !!    

    هم نسلیهای من یادشونه ، زن روز و صفحۀ به من بگویید چه کنم :) یه فکرهایی توی کله ام هست ولی هیچکدوم دلمو راضی نمیکنه . اسم اینجا: کانادا - ویندزور رو بر اساس اجراهای اخبار قبل از انقلاب انتخاب کرده بودم که یارو میگفت : اینجا ایران ، صدای تهران ، شایدم برعکس . به خودم احساس خوبی میداد و به نظرم میومد که منم صدای ویندزور هستم و دلم شاد میشد که نشستم دارم از شهرمون مینویسم . ولی حالا وقتی بریم تورنتو با این اسم و وبلاگ نازنین و عزیزم چکار کنم ؟ من دوست دارم نوشته هامو ادامه بدم ، اگر چه که هیچ نظری ندارم که با یک شهر بزرگی مثل تورنتو من چه تغییراتی در فلسفه و چگونگی ایدۀ نوشته هام باید بدم . تا الآن با چند تا کلیک روی سایتهای اخبار میتونستم بیشتر خبرهای مهم ویندزور رو پیدا کنم و پوشش بدم ، یا هنر و تاریخ و اقلیم و .... خلاصه ویندزور کوچولو توی وبلاگ کوچولوی من جا میشد ، ولی تورنتو رو چه خاکی به سرم کنم ؟ اگه بخوام با همین ایده برم جلو باید یه رسانه ای مثل صدا و سیما رو بذارم توی جیب راستم و یه روزنامه ای مثل همشهری توی جیب چپم و بگم یا علی ، یا اینکه مثل خیلی از وبلاگر های دیگه در این خونه رو ببندم و بازنشسته شم ، یا اینکه چی ؟ روش و خط وبلاگمو عوض کنم ؟ دوست ندارم نوشته هام فقط خاطراتم باشه و تبدیل بشه به یه زندگینامۀ روزمره . دلم میخواد موضوعی داشته باشم که ادامه بدم و روی اون کار کنم . 

     حالا اسم وبلاگ هم یک مشکل دیگه . اگه عوضش کنم خوب آدرسی که شش سال برام کار کرده و کلی مطلب دارم توی نت غیب میشه . اگه عوضش نکنم با کلیک جستجوی تورنتو بالا نمیاد ، آقا عجب کاری کردم ها ، تازه واردها ، اسمهایی انتخاب کنین که وابسته به مکان و تاریخ و آدم خاصی نباشه تا مثل من گیر نیفتین . 

 

     اگه واستون سواله که چرا داریم میریم تورنتو ، توی پستهای قبلی هم نوشتم که شادان در انتخاب رشته Archaelogy رو در نظر گرفته که برای این رشته باید از Antropology شروع کنه ولی دانشگاه ویندزور این رشته رو نداره . دیترویت داره ولی مرد میخواد بره دیترویت برای درس و زندگی ! من که شهامت ندارم بچه مو بفرستم اونجا ، اینه که تورنتو رو انتخاب کردیم . ولی از اونجایی که اولاً ویندزور در رشتۀ شریف " بی شغلی " برندۀ مدال طلا و سردمدار دنیای کانادائیهاست ، برای آذین هم خیلی بهتره که واسه زندگی آینده اش از ویندزور خارج بشه . خوب پس من بمونم اینجا تنها ؟!! پس تصمیم گرفتیم دسته جمعی کوچ کنیم به تورنتو و شادمانیم از این که اونجا در جمع دوستان صمیمی هم هستیم و به قول فریبای گلم ، از غربت اندر غربت در میاییم .البته ماجرای سیب و ملاج نیوتن که یادتون هست ، من همیشه میگم تا ببینیم خدا برامون چی خواسته ..... 

       اینم یه خبر جدید از " بی شغلی " در ویندزور :

      ویندزور استار دیروز نوشت : نرخ بیکاری در ویندزور از 8.9 درصد به نه درصد افزایش پیدا کرد، اما 0.6 درصد بالاتر از پارساله ! به به ، هورااااا کف بزنیم ! 

      همین نرخ در لندن در ماه نوامبر 7.8 درصد و در اکتبر 7.5 درصد بوده (خوش به حال لندنیها، سه دهم درصد پایین اومده ). در همیلتون بدون تغییر 5.6 درصد مونده و در سنت کاترین از 6.9 درصد به 6.4 درصد رسیده. 

       نرخ بیکاری ملی در هر دو ماه اخیر 6.6 درصد بوده ولی نرخ انتاریو به 6.5 سقوط کرده ، باید بگم هوراااا ؟ !!  چه ربطی به ما ویندزوریها ؟ همیشه پیش بینی میکردم که اگه یه روزی از ویندزور برم ، بیکاری یکی از دلایل اصلی شه . خدا کنه بچه ها توی تورنتو موفق باشن که به خودم نگم چه غلطی کردی ! اینم آدرس خبر : 

http://blogs.windsorstar.com/news/windsors-jobless-rate-inches-up-to-9-per-cent

        خبر بعدی اینکه شهردار جدید ویندزور Drew Dilkens ( درو مگه اسم زن نیست ، مثل درو بریمور ؟) ، یه روز بعد از انتخابات رفته قطر برای یه هفته !! تعجب نکنین از قبل برنامه ریزی شده بوده و طبق جدول کاری باید میرفته ، چون سال دیگه ویندزور میزبان مسابقات قهرمانی شناست و امسال این مسابقات در دوحه برگزار میشه ، اینه که ایشون رفته تا با همتای خودش در دوحه مذاکره و برای سال دیگه برنامه ریزی کنه . هزینۀ این کار هم پیش بینی شده بوده و خلاصه عذری متوجه این حرکت عجیب نیست .

     این آقا در مصاحبه گفته که من به عنوان شهردار باید طبق جدولی که برنامه ریزی کردیم و برای شهر ویندزور ضروری دونستیم کار کنم حتی اگه درست یه روز بعد انتخابات مجبور بشم به یه سفر خارجی برم . اینم خبر :

http://blogs.windsorstar.com/news/dilkens-spends-first-week-as-mayor-in-qatar

       Anne Jarvis گزارشگر ویندزور استار در مطلب دیروز خودش نوشته این شهردار واقعاً " متفاوته " و میگه Dilkens مرد ایده های بزرگ نیست ولی مرد عمله و به گفتۀ خودش : I'm an operation guy 

        شهردار جدید عقیده داره که بیشتر سیاستمدارها نگاهشون کوتاه مدته و فقط به انتخابات آینده و کرسی بعدی فکر میکنن ولی ما باید به دورتر فکر کنیم و برنامه هایی جدی برای رقابت با شهرهایی مثل ادمونتون و کلگری و تورنتو بریزیم . میگه ما نباید بگیم نمیتونیم ، باید بگیم میتونیم شروع کنیم . 

       گفته های کامل شهردار و گزارشگر رو میتونین اینجا بخونین :

http://blogs.windsorstar.com/opinion/a-new-and-very-different-mayor-and-council

      یه خبر خوشمزه هم بدم از استارت ریل جدید برای ترنهای پر سرعت و ژیگولی بین ویندزور و تورنتو

 اتوبوسهای برقی که چند ماه قبل نوشتم الآن توی خیابونها داره میچرخه . هنوز که امتحانشون نکردم ولی به شدت کنجکاوم ببینم چطورین :) هروقت امتحان کردم واستون مینویسم . این ترنهای پر سرعت هم یک پروژۀ 4 تا 6 ساله است و به عمر ما توی ویندزور قد نمیده ولی نوش جون ویندزوریها بعد از ما . 

 

http://blogs.windsorstar.com/news/province-moves-ahead-with-high-speed-rail-line-starting-in-windsor

     خوب دیگه جونم براتون بگه ، از خودم : رفتم چکاپ سالیانه ، از فرق سر تا کف پا چک کرد و برنامه ریزی واسه سونو و مامو و آزمایش خون و خلاصه هرچی که لازم بود . بهش گفتم از مدتی پیش گوش راستم انگاری یه کمی بازی در میاورد و میگفت داری پیر میشی، گفت من چیزی به نظرم نمیاد ، نه التهاب داره و نه Wax ، برو شنوایی سنجی ، اگه سمعک بخواد ناراحت میشی !!!! همینم مونده بود ، الهی صد هزار بار شکر . اولش شوکه شدم ولی بعد فکر کردم اینم مثل عینک ، چه فرقی داره ؟ واسه چشم ضعیف همه کار میکنیم ، به گوش که میرسه دست و دلمون میلرزه ؟! هفتۀ دیگه میام میگم نتیجۀ شنوایی سنجی چی شد . چی گفتی ننه ؟ نشنیدم :)

       چند روز پیش هم رفتم سراغ شلنگها و شیرهای حیاط که مثل پارسال زحمت و خرج روی دستمون نذارن . همه شلنگها رو آوردم داخل خونه و شیرها رو بقچه بندی کردم . باغچه رو هم کمی تمیز کردم یعنی بوته های خشکو هرس و برگها رو جمع کردم و خلاصه یه دستی به سر و روش کشیدم . خنده داره که ما درخت بلندی غیر از کاج پیرمون نداریم ولی برگهای باقی همسایه ها میاد توی باغچۀ ما جمع میشه و مجبوریم تمیز کنیم ، زور نیست آخه ؟ 

      ای وای نمیدونین چی شد همین الآن ، یکی دو دقیقه بود که صدای خش خش میومد و خیال میکردم پیشو رفته توی سطلش و داره خاک جا به جا میکنه ، بعد به نظرم اومد یکی دو دقیقه واسه این کار زیادی طولانی نیست ؟ !! بلند شدم ببینم چرا کارشو نمیکنه بیاد بیرون ولی دیدم توی سطلش نیست !! گشتم دنبال صدای خش خش دیدم بینوا حیوون بیچاره ، بین دو تا در ورودی گیر کرده و داره تلاش میکنه درو باز کنه !! بسکه شیطونه دم بریده ، هر کسی که میخواد از در بره و بیاد این وروجک مثل جن میپره دم در که شاید بتونه بره چمن بخوره :) تا حالا نشده بود که بین دو تا در گیر کنه و همیشه متوجه بودیم که پشت در داخلی بمونه . امروز آذین که داشته میرفته سر کار و من باهاش خداحافظی میکردم ، این طفلی از پایین پای من رفته پشت توری و من بی توجه درو بستم !! گفته بودم انقدر بی زبون و مظلومه که انگار لاله ؟ اینم سند و مدرکش ، نیم ساعت بیشتر اونجا بوده و صداش در نیومده ، فقط من از خش خش طولانی شک کردم ، تازه وقتی صداش کردم بعد نیم ساعت یه میوی کوچولویی شنیدم و جهیدم ، چون توی سطلش که باشه ، جون به جونش کنی صداش در نمیاد . خلاصه که حیوونکی ، توی یه فضای پونزده سانتی سرد مونده و اعتراضی نکرده ، دلم خیلی براش سوخت . الآن شادان عین سیندرلا داره بهش میرسه و نازشو  میکشه و من بیچاره مورد غضبم . حالا کی از بایکوت در بیام خدا میدونه :( 

     خوب دیگه فعلاً خداحافظ تا بعد ، خوش باشین الهی .

 پی نوشت : یادم نبود براتون در  مورد کنسرت بنویسم . پست بعدی کامل میگم ولی الآن اینو داشته باشین که بعد از اون کنسرت دیگه هیچ صدایی به چشمم نمیاد . یعنی ریه و سینه و گلوی یه آدم میتونه همچین نتهایی رو بگیره ؟ 

 ششم دسامبر 2014


برچسب ها: اخبار، پیشو، تحصیل و آموزش، تابعیت و پاسپورت،

تاریخ : شنبه 15 آذر 1393 | 02:22 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.