تبلیغات
یک ویندزوری در تورنتو - اخبار اندرونی و بیرونی تابستان 2017 / مردم آمیش و منونایت کانادا


     سلام . گاهی انقدر بین نوشته هام فاصله میفته که دیگه یادم میره چی میخواستم بگم . خیلی سرم شلوغه ، کارهای خودم و رفتن دخملک بزرگم و ...... بعضی وقتها اسم خودم هم یادم میره والله . 
     نگفته بودم قبلاً ،  چون شروع کارم بود و مطمئن نبودم ولی الآن دیگه دارم اطمینان پیدا میکنم بنابراین تعریف میکنم براتون . یک سال و اندی پیش یه کار کوچولو شروع کردم و تاتی تاتی راهبری کردم تا حالا که به نظرم میتونم بهش نام " بیزینس " بدم . یک شرکتی ثبت کردم برای صادرات و واردات ، البته وقتی آدم به عبارت عظیم صادرات/ واردات فکر میکنه تصورش ناخودآگاه کشتی های بزرگ و تریلی های عظیم با بارهای ارزشمند و .... هست که قطعاً ربطی به بیزینس کوچک من نداره ولی آرزو بر جوانانی مثل من عیب نیست ، هست ؟ از کجا معلوم ؟ شاید مدتی دیگه من هم اجناسم رو با کشتی و تریلی جا به جا کنم ، مگه نه ؟ الآن شرکت نازنین تازه پای من داره کار میکنه و سودهایی داره که واقعاً میشه یواش یواش اسم " سود " روی اون گذاشت . به هر حال دارم میدوم ، ببینم به کجا میرسم بعداً براتون تعریف میکنم . فقط به طور خلاصه بگم که اولین سری واردات من با سرمایه گذاری عظییییییییییم دویست و سی دلاری !  لامپ ال ای دی 16 رنگ با ریموت کنترل بود و در مراحل بعد که از سود خودش ، روی خودش سرمایه گذاری کردم و به تدریج پا گرفت. سری اول لامپهام رو  هم در سایتهای پرفروش مثل ای بی و آمازون و ..... فروختم و بعدتر با چند فروشگاه قرارداد بستم که احناس من رو در قبال درصدی سود برای فروش بذارن و بله ، چرا که نه ؟ شرکتم داره کار میکنه و سری جدید اجناس  قراره لوگو و اسم شرکت وارد کننده یعنی بنده رو ، روی جعبه هاشون داشته باشن 
     تعریفی دوم اینکه دارم به بیزینس جانبی هم فکر میکنم ! تعجب نکنین این بیزینس جانبی یک زمانی در ذهنم در مرحلۀ اول بود . خواننده های قدیمی من شاید یادشون باشه که اینجا در مورد یک وبسایت معرکه ای مطلبی نوشته بودم . این وبسایت در مورد خیلی از مشاغل پر طرفدار و سود آور کتابچه ها و ای بوکهایی داره که از سیر تا پیاز راه اندازی هر شغل رو شرح داده یعنی از ابتدا که چه تحقیقاتی کنین و چه اداره ها و سازمانهایی برین تا چطور با کسانی که درخواست شغل میدن مصاحبه کنین و شما یا مشتریانتون چه حقوقی دارین و خلاصه تا انتها که چطور مالیات و بیمۀ کارمندان احتمالی تون رو حساب کنین . من وقتی برای خواننده هام دنبال مطالبی در زمینۀ شغل یابی میگشتم پیداش کردم و خودم اولین طرفدارش بودم . یکی از شغلهایی که معرفی کرده بود نظر منو جلب کرد تا حدی که ای بوکش رو خریدم و دویست صفحه مطلبش رو برای خودم ترجمه و تایپ کردم که حالا با کمک اون دارم دنبال ثبت شرکت بعدی میرم ، میدونم کنجکاو شدین که این یکی در چه زمینه ای هست ولی فعلاً صبر کنین تا مطمئن باشم ، به زودی در مورد هر دو تا براتون کاملتر مینویسم . 
      اخبار داخلی اینکه دخملک دوباره رفته اتاوا ، این بار برای همیشه چون حالا دیگه استخدام دائم وزارت بهداشت شده و شرایط کاری اش خیلی خیلی بهتر از اینجاست . اینه که روی دلم سرپوش گذاشتم که ازم دور باشه . رفتنش به سادگی نبود ، باید دنبال خونه میگشتیم و اسباب کشی میکردیم و .... اگر چه که آپارتمانش مبله است ولی به هر حال اسبابهای شخصی و لوازمی که آپارتمان کم داشت هم بالاخره برای خودش اسباب کشی بود که در دو سه مرحله با یوهال و ماشین خودمون انجام شد . دیگه کاری از من براش بر نمیاد حتی فریزر و کابینتهاش هم پر کردم . گفتنی اینکه وزارت بهداشت توی اتاوا است ولی آپارتمان دخملک توی گتینو ، یعنی کبک ! چون مسکن واقعاً توی گتینو ارزونتره ، این آپارتمانی که گرفتیم اگر اتاوا بود باید دوهزار دلار کرایه میکرد و تورنتو به سه هزار هم میرسید ولی الآن توی گتینو اجاره اش هزار و صده ! بسیار شیک و نو ساز و زیبا ، خیلی برای بچه ام خوشحالم . وقتی این یکی دخملک دانشگاهش تمام بشه ، اگر انشالله بتونه توی اتاوا شغل پیدا کنه ما هم میریم اونجا که دوباره دور هم باشیم . دو تا و نصفی آدم توی کانادا که فقط همدیگه رو داریم ، حالا باید دوری تحمل کنیم تا ببینیم خدا چی برامون خواسته . البته شکر خدا این دوری ، فقط چهار ساعته و میشه به همدیگه سر بزنیم ، طفلی مادرهایی که این سر و اون سر دنیا هستن و دور از بچه هاشون ، یکی اش مامان عزیز دل خودم . 
      مامان بانو اینجا بود البته ، تازه برگشته ایران . خیلی تلاش کردم بهش خوش بگذره که بار اول و آخرش نشه ، ظاهراً که میگه خوب بود همه چی ، نمیدونم خدا از دلش بشنوه ، انشالله که راست میگه و راضی بوده . عملاً که طفلک " هر جا روی آسمان همین رنگ است " استراحتی نداشت و اینجا هم دل مادرانه اش نمیذاشت آرامش داشته باشه و مدام تلاش میکرد یک گوشۀ کارهام رو بگیره و کمک کنه ، صبح زود بیدار میشد و من مو سفید پنجاه و اندی ساله ، بلند میشدم میدیدم جلوتر از من توی آشپزخونه است ! هر کاری میکردم که بشینه و زحمتی نکشه نمیشد ! مادره دیگه ، دلش قرار نداره . به هر حال مامان بانو رو دیدم ولی دلم برای آقای بابا و برادرهای گلم و اهل و عیالشون خیلی تنگه . به بابا میگفتم من مامانو گروگان میگیرم تا تو بیای اینجا ، نشد که بشه ! مامان خانوم با اون عشق مثال زدنی نیم قرنی ، مگه میتونست از بابا دور بمونه ؟ هر روز مرغهای عشق باید چند بار هم حرف میزدن تازه جدا از چت 24 ساعتۀ تلگرامی !  خدا سایۀ جفتشونو از سر قبیلۀ ما کم نکنه الهی که محتاجیم به وجودشون . 
    راستی وقتی مامان اینجا بود بردمش که مدل زندگی آمیش ها و منونایت ها رو ببینه . واقعاً روز خوشی بود که بهتون توصیه میکنم تجربه اش کنین . ما اول رفتیم سنت جیکوب که در فاصلۀ حدود یک و نیم ساعتی غرب تورنتو و نزدیک به استرتفورد هستش . یک بازار محلی معروف داره که بیشتر محصولات خودشون رو میفروشن و کلی هم ما خرید کردیم از سوسیس و کالباسهای محلی بگیرین تا سبزی و صیفی . پیشاپیش بگم که مردم محلی دوست ندارن ازشون عکس و فیلم گرفته بشه و این عکسهایی که میذارم از گوگل برداشتم . 




     
     از همون بازار یک تور گردشی دو ساعته هست که با کالسکه اسبی شما رو میبرن توی مزارع محلی و لیدر تور براتون در مورد سبک زندگی و آداب و رسوم و .... مردم منطقه توضیح میده . 


    مثلاً از مطالب بسیار جالب میشه به روش تولید شربت افرا اشاره کرد که هم مراحل تهیه اش رو دیدیم و هم مقداری شربت و شیرینی و ... خریدیم . زندگی این مردم خیلی با زندگی شهری و ... متفاوته و اصولاً فرهنگشون که از خیلی نظرها از شدت تفاوت باعث شوک ما میشه ، مثلاً اینکه در چهارده سالگی تحصیل رو تمام شده میدونن !! حتی آموزگارهاشون محلی و با همون تحصیلات حد کلاس هشتم هستن و عقیده دارن بیشتر از این نیاز نداریم !! یا اینکه معتقد به پزشکی مدرت نیستن و ..... به هر حال تور جالبی بود اگر چه در بعضی جهات باعث غم آدم میشد که چرا گروههایی هنوز به صورت عهد " حجر " زندگی میکنن و بچه هاشون رو هم در همون سطح زندگی نگه میدارن . توی فروشگاه محلی که شربت افرا و محصولات و صنایع دستی خودشون رو میفروختن ، دختر جوانی همراه مادرش کار میکرد . من رسماً در نگاه این دختر غم و حسرت میدیدم ، به نظرم اومد که نگاهش به توریستهایی مثل ما ، نگاه به زندگی بهتری هست که نداره و نمیتونه داشته باشه . شاید هم نه ، شاید از دید اون ما گناهکارهایی بودیم که دستورات خداوند مبنی بر زندگی سالم و دور از هیاهوی تمدن شهری رو ندید گرفتیم و ...... کسانی که تلفن خونه رو " اگر داشته باشن " در فاصلۀ سی متری خونه توی حیاط میذارن که فقط و فقط برای مبادا استفاده کنن ! نمیتونن دلیل وجودی داشتن موبایل رو توی دستهای توریستها درک کنن . بگذریم از کسانی که موبایل براشون اسباب بازیه و ابزار گذران وقت . این قضیه رو لیدر تور میگفت که اینها تلفن ندارن ، اگر داشته باشن توی حیاط میذارن که فقط وقتی محتاجن و  کار خیلی لازمی دارن برن توی حیاط استفاده کنن . 
    به هر حال سفر جالبی بود که شاید بعداً براش یه پست کامل و مفصل بذارم . نمیدونم دیگه قول جلو جلو نمیدم . خوش باشین و از تابستونتون لذت ببرین . 


برچسب ها: تفریحات، مهاجرت و زندگی ما، مقایسه، شغل یابی،

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 06:53 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.