تبلیغات
یک ویندزوری در تورنتو - ما و خرده فرهنگهای جالبمون !

     سلام دوستان 
    امیدوارم حال همگی بهتر از من باشه . البته ناشکر نیستم ، منم بهترم . 
    انقدر فاصله افتاده که یه خورده شیرازۀ کار از دستم دررفته ، تلاش میکنم یادم بیاد چطوری کار میکردم و اصلاً چکار میکردم ! فعلاً برای شروع خبر باز شدن یه قنادی خوب تقریباً نزدیک به ما اینم مشخصاتش :

Charmaine Sweets
No 115- Vanderhoof Avenue
4152345105

     یک بازار نزدیک این قنادیه که گاهی میریم اونجا خرید و کشفش کردیم . همه چشم بادومی هستن ، نمیدونم مال کدوم کشور و شیرینیهاشون واااااااااای ! معرکه ! یک طعم و بوی عالی و خوشمزه ای که من همیشه توی بستنی چای سبز رستورانهای ژاپنی حس میکنم و نمیدونم چیه ، همون طعم ، در شیرینیهای این قنادی هم هست ، شاید مال روغنیه که استفاده میشه یا یک ادویه ای ، به هر حال هر چی هست ماهه . بد نیست اگر گذرتون افتاد امتحان کنین . قیمتهاشون مثل همۀ قنادیهاست و تفاوتی نداره .
     ما که رفتیم هنوز توی بنایی بودن ، مثلاً به جای میز ، کامپیوتر و صندوق روی جعبه بود ! ولی دارن راه میفتن و من دعا میکنم هر چه زودتر کارهاشون روی غلطک بیفته و ما بتونیم بیشتر استفاده کنیم . 
     میخوام یه ماجراهایی از روز پروازم براتون بگم که صادقانه اعتراف کنم به عنوان یک ایرانی از گفتنش کمی شرم دارم ولی فکر میکنم دلم میخواد بگم . 
    روز پرواز با خانواده ام به فرودگاه امام رفتیم ، چون فقط دو چمدان کوچک و بزرگ داشتم که دست خودم و دختر برادرم بود ، حواسم نبود که چرخ بردارم ، اومدیم داخل و دیدم صف اول تقریباً خالیه و کلی ذوق کردم ، یهو دیدم چرخ ندارم و گفتم صبر کنین میرم میارم . تا برم سراغ چرخ و برگردم نزدیک به صد نفر ( بی اغراق گفتم ) که مشخصاً همه با هم همراه بودن ، وارد این بخش شدن و عدۀ زیادیشون هم داخل صف ! شانس من ! خلاصه بعد از خداحافظی اولیه ( چون هنوز در طول مسیر به من دید داشتن و هی با برادرزادۀ کوچکم بای بای میکردیم ) داخل صف شدم به این خیال که صف داره جلو میره و من هم با صف . من نمیگم که این صف چه آدمهایی بودن ، مال کجا بودن و کجا میرفتن ...... چون بد و خوب همه جا پیدا میشه و ربطی به محل زندگی یا قومیت یا مبداً و مقصد حرکت نداره ، فقط احساس کردم که بی فرهنگ ترین آدمهایی که .... چی بگم ؟ یعنی آدم توی صف نونوایی و خونۀ خاله اش بیشتر از اینجا مراعات میکنه به خدا . مجسم کنین نزدیک سی چهل نفر جلوی من توی صف بودن که خوب من هم پشت سر اونها و باقی پشت سر من ولی به محض اینکه داخل صف شدم ماجرا شروع شد ! از جلوی من عده ای شروع به صدا کردن نفراتی در پشت سر من کردن : داااااااااااااااایی اکبر بیا اینجا واست جا گرفتم !! جناب دایی اکبر با اهل و عیال نزدیک هفت هشت نفر به زور از عرض 80 سانتی مسیر از کنار من و چرخ چمدانم رد شدن و رفتن جلوی بنده ! دوباره : موووووووووووووووونا کجایی ؟ مگه نگفتم باهم میریم جلو ؟ ! مونای گرامی هم با شوهر و سه تا بچه و چمدان و ... راه گرفتن و رفتن و .... بنزین من تمام شد ، با عصبانیت بهشون گفتم خانوادۀ شما چند نفرن ؟ همه تون لطفاً همین الآن رد شین و برین جلو که خیال من راحت باشه و بفهمم جام کجاست . جناب مونا خانوم نگاه چپ چپی به من کرد و فرمود : وااااااااااااااا مگه چی شده ؟ ما همه با همیم دیگه ! گفتم تمام این 80-90 نفر ؟ میخواین من و دیگران از صف بریم بیرون که شما راحت بشین ؟ شوهرش عقب نشینی کرد و گفت ببخشین همین برادر من بیاد و تمام میشه ، برادرش هم با خانمش و نوزادشون از کنار من تشریف بردن جلو و بالاخره جای من مشخص شد . 
    همینطور که صف جلو میرفت حواسم به صحبتها و ماجراها بود و کلاً روی این جمعیت کنجکاو شده بودم . مسئولی که داشت پاسپورتها رو چک میکرد ، چند نفر جلوتر از من و از داخل جمعیت " رد شده " دو نفر رو نگهداشت که پاسپورت نداشتن ، تمام این ملت داشتن عز و جز میکردن که اینها اومدن کمک و باید باشن و افسر هم میگفت قانون فرودگاهه ، نمیتونیم اجازه بدیم . با بحث و جدل بالاخره اون دونفر رو از صف اخراج کردن  . جمعیت پشت سر من شامل نفراتی غریبه مثل من ( بخوان بی حق از دید این جماعت) با باقی نفرات این گروه هم کم و بیش همین ماجراها رو داشتن . من از راه دور آخرین خداحافظی رو با خانواده ام کردم و رفتیم سمت قسمت چک چمدان با دستگاه . چمدانها رو روی ریل گذاشتم و کیفم به همچنین و رفتم قسمت بازرسی خواهران ، بعد به سرعت به سمت ریل و تا بیام چمدانهای ولو شده روی زمین رو بردارم ، دیدم  یک نفر از گروه همون جناب دایی اکبر چمدانش رو با کیف من که به دسته اش آویزون شده بود ! کشیده و داره میبره !! چمدانها رو ول کردم و دویدم دنبال طرف که آهای آقا اون کیف منه داری میبری ! تازه یه نگاهی کرد و دید یک کیف کوچک زنانه داره پشت چمدانش روی زمین کشیده میشه و گفت اهه کیف شما اینجا چکار میکنه ؟ !! گفتم یعنی شما نگاه نمیکنی چی داری میبری ؟ کیفمو پس گرفتم و با عصبانیت برگشتم سراغ چمدانها و صادقانه بگم با خوشحالی داشتم فکر میکردم که اینها قطعاً کانادا نمیان و من توی همین فرودگاه از این جمعیت جدا میشم . 
    ولی نخیر ماجرا هنوز ادامه داشت . توی صف پرداخت عوارض هم درگیر شدم و رسماً دعوا هم کردم ، به خدا من خیلی دیر جوش میارم ، کسانی که منو میشناسن میدونن که معمولاً صبور و ساکت و خندانم و واقعاً کارد باید به استخوانم برسه که صدام دربیاد و این بار کارد که هیچ ، اره روی استخوانم بود . برای پرداخت عوارض ، مثل بچۀ آدم یک قبض برداشتم و اومدم کنار ، سرفرصت نشستم با دقت و خوش خط پرش کردم و برگشتم جلوی باجه ، سه نفر از همون جمعیت جلوی من بودن . بعد دو دقیقه یک نفر دیگه اومد همون جلوی باجه شروع کرد به پر کردن نزدیک به ده تا قبض ! بعد که تمام شد همونجا کنار نفر اول ایستاد به صحبت و ملت جلوی من هم حرفی نزدن . من بعد چند ثانیه گفتم ببخشین شما که توی صف نبودین ، تشریف ببرین عقب ، ملت جلوی من پشتی ایشون دراومدن که چرا با ما بود ! رفته بود پولشو بیاره ! طرف ایستاد و به ریش نداشتۀ من خندید . بعد شروع شد ، یک خانمی اومد و چهار تا قبض دیگه داد دست نفر جلویی من ، بعد یک آقایی اومد و کنار نفر بعدی ایستاد و ........ من دیگه منفجر شدم ، با عصبانیت گفتم آقایون و سرکار خانم به من بگین نفری چند تا قبض دستتونه ، میخوام بدونم بالاخره فردا نوبت من میشه یا پس فردا . خانمه با یه قیافۀ حق به جانب گفت ما همه خانواده هستیم و واسه هم جا گرفتیم ، گفتم نخیر اینجا هیچ کس با هیچ کس نیست ! مگه صف مرغه که سبد بذاری ؟ فقط کسی که توی صفه ، برای خودش می ایسته و نه برای دیگران . من دیگه اجازه نمیدم حتی یک قبض به نفرات جلوی من اضافه بشه و صدام واقعاً بالا رفته بود . مسئول باجه بلند شد و طرف منو گرفت . گفتم اصلاً میدونین چیه ، من باید قبض چهارم باشم ، وقتی اومدم فقط سه نفر قبل از من بودن و من حتی به یک نفر اضافی راضی نیستم . چنان عصبانی بودم که همه ساکت شدن و هی به هم میگفتن به خانم راه بدین بره جلو ! لابد میترسیدن الآن قداره بکشم . چنان نگاههایی میکردن و پیف و پوفی راه انداخته بودن که نگو و نپرس ولی به من چه ؟ 
    بالاخره کارم انجام شد و از این جمع بیرون اومدم ولی کاملاً مشخص بود که سالن فرودگاه رو در اشغال خودشون و رفتارشون و سروصداهاشون و ... درآوردن . با چشم خودم دیدم که یکی داشت روی همون صندلی سالن ، جلوی همه پوشک بچه شو عوض میکرد !! فکر نکرد لااقل بره کنار سالن یا از کسی بخواد جلوش بایسته یا هر چی ، بالاخره یه طوری راه دید مردم رو ببنده . من به یاد ندارم که پوشک بچه هامو جلوی کسی عوض کرده باشم ، آدم مهمانی هم که میره ، یه جایی گوشه کنار خونۀ صاحبخونه پیدا میکنه که جلوی جمع نباشه . برای کامل کردن این تصویر بچه غلتی زد ، از روی صندلی افتاد و بینوا گریۀ بلندی هم سر داد . فکر کردم عجب بچۀ بدبختی که چنین مادری داره .     
     یعنی کدوم فرهنگ چنین حکم میکنه که این کار میتونه جلوی همه در یک مکان عمومی انجام بشه ؟ گیرم صف بستن و احترام به نوبت یعنی خار توی زخم و اصلاً دردمون میاد سر نوبت خودمون بریم جلو ، مثل رانندگیهامون ، ولی دیگه تعویض پوشک بچه توی جمع نوبرشه به خدا !! 
     یک عدۀ عظیم هم که پروازشون به پکن بود توی سالن بودن که بعضی از زنهاشون زیاد پایبند حجاب نبودن و گاهی رسماً روسری از سرشون میافتاد و مسئولین سالن هم دائم در حال تذکرات مودبانه بودن ولی عده ای از همین گروه کذایی به طور منظم و انگار بخشی از وظایف شغلی در آرامش کامل در حال عکس و فیلم گرفتن از این خانمهای بی حجاب !! فکر کردم خدایا چه در خیبری رو از جا کندی با این کار ؟ قطعاً داری میری فرنگستون با زنهای بی حجابش ، اونجا میخوای چه کنی ؟ بازم یک سره عکس و فیلم بگیری ؟! بماند که تعجب کردم چطور این خانمها نمیدونن فرودگاه هنوز در خاک مملکت ماست و تابع قوانین جمهوری اسلامی و حجاب هم اجباری . به نظر میومد که یک تیم ورزشی باشن چون اکثر آقایون گروهشون با لباس ورزشی بودن . 
     به هر حال با کمال شادمانی متوجه شدم که بخش تحویل چمدان و کارت پرواز من و اونها در دو سر مخالف سالنه با صد متر فاصله ، هوراااااااااااا. باور کنین وقتی این ملت رفتن به سمت گیت پرواز ، یهویی انگار سالن ساکت و متروک شد ! 
    ولی این پرواز یک خوبی عظیمی داشت که اعصاب جوی و خستگی این بخش اول رو از دلم درآورد . اینکه از ابوظبی تا تورنتو ، نفر کنار من یک خانم جوان هندی بسیار مودب و مهربان بود ، حس میکردم پیش آذین و شادان نشستم و انقدر راحت و راضی بودم که بیشتر مسیر رو خوابیدم ، در حالی که در سفرهایی که تنها هستم معمولاً از نگرانی و اضطراب و .... خوابم نمیبره و سرمو به تماشای فیلم و خوندن کتاب گرم میکنم .، ولی این بار چنان طولانی و سنگین خوابیدم که گذر زمان رو هم زیاد حس نکردم .  
    میخوام برم صلیب سرخ دورۀ کمکهای اولیه ببینم ، واقعاً لازمه آدم بلد باشه ، شادان هم به خاطر کارش این دوره رو دیده بود . اینجا میتونین دوره های با مجوز رو پیدا کنین :

    http://www.redcross.ca/training-and-certification

    حالا باید ببینم کدوم دوره بیشتر برام مناسبه ، شاید دونه دونه همه شو گذروندم . بعد میام واستون مینویسم . 
    به همت دستهای عزیز مامانم ، یک کودتایی توی ایران شروع شد که به خاطر عزت همون دستها تصمیم گرفتم ادامه اش بدم . ماجرا اینه که من هرگز به صورت جدی رژیم نگرفته بودم ، هی شروع میکردم و هی بنزینم تمام میشد و قطعش میکردم . این بار در مدتی که ایران بودم ، مامانم طفلی دائم برام غذای رژیمی تهیه میکرد و نمیذاشت خودم آشپزی کنم و بعله طلسم شکست و مقدارکی وزن کم کردم . وقتی داشتم میومدم گفت فلانی نکنه زحمت منو هدر بدی ، تو رو خدا ادامه بده ، گفتم نازنین مادرم ، به خاطر تو هم که شده اطاعت . حالا واقعاً روم نمیشه غذا بخورم !!!! باور کنین هر وقت در یخچالو باز میکنم یاد مامانم میفتم و با خجالت میرم سراغ کشوی میوه ها . الآن هم مثل خانومهای عاقل یک لیوان چای با استیویا کنار دستمه . شکر ؟!!! نه ابداً . قهوه با کافی میت ؟!!! نه، هرگز . خلاصه ایشالله به قدرتی خدا و با عشق به مادرم ، چند ماه دیگه منو ببینین نمیشناسین . 
     آخ عروسی برادرم هم که بود . آقا ما سه تفنگداریم ، من و دو تا برادرهام یعنی . در عرض چند سال گذشته هر بار یا من نبودم یا یکی از اونها و بالاخره واسه خاطر این عروسی بعد چند سال ما تونستیم دور هم جمع بشیم و سه تایی یه جا باشیم . عروسی هم جای شما خیلی خالی ، واقعاً خوش گذشت . به خصوص برای من که وقتی میرم ایران دلم میخواد همه رو ببینم ولی انقدر وقتم کمه که معمولاً خیلیها جا میمونن و بعضاً از من دلخور هم میشن که بهشون سر نزدم . ولی این بار شکر خدا به میمنت این عروسی تونستم همه رو ببینم و دلم باز شد . 
     از ماجراهای قلب پدرم نگم که الهی بمیرم ، همیشه درگیره و خیلی براش غصه میخورم . این بار هم ماجراهایی داشت که چی بگم ؟ خدا بهش سلامتی بده و سایۀ عزیزش همیشه بالای سر ما باشه . خدا به پدر و مادر و عزیزان همه سلامتی بده الهی و هیچ خانواده ای نگران هیچ عزیزی نباشه . کاش ما آدمها قلب و احساس نداشتیم که انقدر به هم وابسته و عاشق نبودیم . کاش میشد . بگذریم . 
    راستی بین رستورانهایی که رفتیم بدنیست دو تاشونو براتون تعریف کنم ، ارزش دارن . هر دو تاشون توی کرج ، یکی باغ گردو که ساز و آواز هم داشت با یک مجری بسیار خوش صحبت و مجلس گرم کن و گروههای موسیقی خوب و کاربلد ، جداً لذت بردیم . تمام قبیله دسته جمعی رفتیم و خاطرۀ خیلی خوبی شد . یکی هم باغ طوبی که با یک ابتکار جالبی جذب مشتری میکرد . توی محوطۀ سبز رستوران ، کلبه های چوبی ساختن ، توی همه اش بخاری گذاشتن و دور این کلبه ها رو با پلاستیک پوشش دادن که سرما رو رد نکنه . یعنی آدم میشینه داخل کلبۀ جلو باز ، مثل پلاژهای قبل انقلاب ، منظره رو از پشت پلاستیک شفاف تماشا میکنه و داخلش هم که گرمه . خیلی مزه داشت آقا ، برین تجربه کنین ، جالب بود اساسی ، غذاش هم خیلی خوشمزه بود . چلوکباب عالی و مخلفاتش و ..... جای همگی خالی . اگر چه که زانوی گرامی دیگه همچین زمین نشستنو دوست نداره ولی میارزید . 
    امسال مثل همیشه کلی هم کار پزشکی انجام دادم ، دندان و چشم و پوست و .... یعنی کارهایی که اینجا بیمه قبول نمیکنه و آدم مجبوره ایران انجام بده . منم که مشتری دائمی دندانپزشک . من نصف عمرمو روی صندلی دندانپزشکی گذروندم به خدا . این بار هم چهار تا دندون کار شد که هم جراحی لثه بود و هم عصب کشی و روکش و  ..... 
     ببخشید ، هنوز حالم کامل جا نیومده و بنزینم تمام شده ، میرم استراحت کنم . خداحافظ .

     
    

    


تاریخ : یکشنبه 11 بهمن 1394 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.