تبلیغات
یک ویندزوری در تورنتو - ماتریوشکای پارسا پیروزفر در تورنتو




     سلام ، هفتۀ پیش به دعوت یک دوست نازنین رفتم نمایش ماتریوشکا با بازی و کارگردانی پارسا پیروزفر . این نمایش کاری بود از چند داستان چخوف که خلاقانه به هم وصل و به یک داستان واحد تبدیل شده بود . پارسا پیروزفر به تنهایی در نقش همۀ شخصیتها بازی میکرد . من فیلمهای کمی از این هنرپیشه دیده بودم ، آخرینش اینجا بدون من بود که  بازی اش به دلم نشست و حس کردم چقدر طبیعی و راحت و مسلط کار میکنه . ولی بهتون بگم که در این نمایشنامه به نظر من شاهکار کرد ، سندش اینکه اواسط نمایش وقتی یکی از شخصیتها با پدر و مادرش در حال صحبته ( یعنی هنرپیشه با خودش و خودش ! ) ، من ناخودآگاه در ذهنم قیافۀ پیر و دلسوز  مادر رو مجسم میکردم و حماقت پسر و بعد یادم رفت که تمام اینها یک آدم هستن طوری که با وجود عدم حرکت هنرپیشه در صحنه من جای ایستادن این آدمها رو باور کرده بودم که یکی وسط ، یکی راست و یکی چپ ایستادن و حتی بوسۀ مادر به پیشانی پسر رو " دیدم " !   در بخش سگ گمشده من به راحتی اجتماع چند ده نفری مردم به شدت متفاوتی رو میدیدم که دارن در مورد یک سگ اظهار نظر میکنن . به نظر من این یکی از شاهکارهای پارسا پیروزفر بود و بی صبرانه منتظر کارهای بعدی هستم . 
    باید در مورد اخلاق خوش ایشون هم ماجرایی بگم . بعد از اتمام نمایش با دوست گلم و مادر نازنینش و دخترهای خودم رفتیم تیمی . در حال صحبت و شادمانی دیدم جناب پیروزفر و دوستانش هم اومدن و درست میز بغلی نشستن . ما صبر کردیم تا بندۀ خدا شامی بخوره و کمی استراحت کنه ، به نظرم هنرپیشه ها و کلاً به قول معروف سلبریتی ها گناه نکردن که معروف شدن و باید یه مقداری آرامش و فضای شخصی برای خودشون داشته باشن . به هر حال بعد اینکه شام تمام شد رفتیم و درخواست کردیم که با هم عکسی بگیریم . ایشون با محبت قبول کرد و دوستانش میز و صندلیهای اطراف رو خالی کردن که ما بتونیم جا بگیریم و عکسمون هم گرفتیم . یک یادگاری هم برامون امضا کرد و موقع رفتن که زودتر از ما رفت به گرمی با همه خداحافظی کرد . من چند باری با این طور آدمها رو به رو شده بودم ، اینجا اسم هم میبرم اشکالی نداره ، با آتنه فقیه نصیری و مجید مظفری توی خیابون رو به رو شدم که جواب سلامم رو درست ندادن ، احساسم این بود که لابد همگی یا بسیار متکبر و مغرورن یا از دست ما ملت خسته شدن بسکه لحظه به لحظه ازشون عکس و امضا خواستیم  و عادت کردم که اگر اینها رو دیدم صورتم رو برگردونم . ولی پارسا پیروزفر با محبت و احترام متقابل این طلسم ذهنی منو شکست . حالا دارم فکر میکنم کاش اون شب توی تیم هورتونز به باقی مشتریها و کارمندان میگفتیم که خبر دارین این آقایی که با این فروتنی و خوش اخلاقی اینجا نشسته ، در کشور ما یک هنرپیشۀ معروفه و این افتخار شعبۀ شماست که ازش پذیرایی میکنین ؟
     امروز دیدم یه خورده سرم خلوت شده ، گشتم ببینم سایتهای خبری در مورد منطقۀ ما چی میگن . چند تا سایت ظاهراً به درد بخور پیدا کردم که بعد از این اخبار منطقه رو پوشش بدم براتون . البته مشخصه که باز هم میگردم چون به هر حال تازه واردم و مطمئناً مدتی طول میکشه تا بهترین ها رو الک کنم و توی بادیه بریزم . 
   خوب ببینیم چی داریم اینجا ؟ اولی خبر مربوط به بازار فصلی میوه است که خودم حتماً میرم . نزدیک به ما هم Sobey's هست و هم SuperStore ، ولی من از این بازارهای محلی بیشتر خوشم میاد ، چون میوه ها و صیفی هاشون تازه تر و خوشمزه تره .  

مشخصه عکس مال کانادا نیست ، مال آسیای جنوب شرقیه شاید تایلند یا ویتنام ، ولی چون خیلی جالب بود دلم خواست بذارمش 


     آدرس و محل بازار اینجا رو مینویسم ، به خوشگلی عکس بالا نیست ولی قطعاً خوشمزه و تر و تازه است . نووووووووش جان قشنگتون :

East York Farmers Market
DATE & TIMEStart Date: Tuesday, 20 October 2015 End Date: Tuesday, 20 October 2015 Time: 8:00 AM - 2:00 PM

LOCATION & ADMISSION
East York Civic Centre 
850 Coxwell Avenue, Toronto ON, M4C5R1 
Information for GPS: 
Latitude: 43.69190 Longitude: -79.32707
All Ages | Free
CONTACT INFO & ABOUT EVENTContact:Ruth AbbottEmail:rabbott@sympatico.ca Phone:416-429-9684

     ضمناً نوشته بود که امسال ، پانزدهمین سال شروع به کار این بازاره . این آخرین روزیه که امسال برگزار میشه ، دیگه بساطشون جمع میشه تا سال دیگه ماه می ، هفته ای یک بار تا اکتبر همین موقع . 
       " من رأی میدهم ، شما چطور ؟ " نه نگین ، شوخی کردم ، موضوع محرمانه و مربوط به خود شماست . یادمه در انتخابات ایران همیشه کسانی بودن که توی وبلاگها و سایتهای اجتماعی رسماً میپرسیدن به کی میخوای رأی بدی ؟!!!! من چکار دارم که میخواین رأی بدین یا نه ولی اگر آره و اگر برگۀ رأی گرفتین که هیچی ولی اگه نگرفتین امروز آخرین روز ثبت نام آنلاینش بود که من تنبل گذاشتم واسه دقیقه نود ولی شکر خدا ساعت 5 بالاخره ثبت نام کردم و دیدم آخرین مهلتش ساعت 6 بوده !! اونهایی که ثبت نام نکرده بودین اشکالی نداره ، مثل انتخابات ایران با مدارکتون برین محل رأی و همونجا اقدام کنین . من بار اوله که میخوام رأی بدم و خبر ندارم اینجا ماجراش چطوریه ، شلوغه ؟ خلوته ؟ واسه همین تصمیم گرفتم صبح زود برم برای احتیاط . مناظره ها رو نگاه میکنین ؟ خیلی کمک میکنه که آدم بتونه از کاندیداها شناخت به دست بیاره ، عملکرد همه شون هم که کف دست اینترنته . 

      خوب از ستاد انتخابات بیاییم بیرون ، خبر بعدی در مورد مرکز اهدای خون توی محل :
 
Northlea Blood Donor Clinic
DATE & TIME
Start Date: Wednesday, 14 October 2015 
End Date: Wednesday, 14 October 2015 
Time: 2:00 PM - 7:00 PM
LOCATION & ADMISSION
Northlea Public School 
305 Rumsey rd, Toronto ON, M4G1A1 
Information for GPS: 
Latitude: 43.71511 Longitude: -79.37063
Adults | Free
CONTACT INFO & ABOUT EVENT
Phone:1-888-236-6283

     شکر خدا اطراف ما تمام فروشگاههای مهم توی نقشه نشستن و خیال ما راحته ، از هوم دپو بگیر تا کنیدین تایر و سوپر استور و سوبیز و .... تا کلی فروشگاه لباس و لوازم خانگی مثل مارشال و هوم سنس و .... یه آوت لت بزرگ و...  خلاصه وسط سفرۀ نعمتیم . پریروز چرخ خریدمو برداشتم واسه خودم دلی دلی رفتم خرید و برگشتم کاری که توی ویندزور نمیشد بکنم . البته اونجا هم داشتیم یه چیزهایی دور و بر ولی به هر حال با ماشین راحت تر بودم . اینجا شکر خدا دیگه ماشین لازم نیست ، حتی یه دونه سرویس انتاریو هم سر کوچه است ، فکر کن !!!! ولی اونی که همیشه لامذهب چشمک میزنه ، تیم هورتونز بغل دستشه ( موندم صورتک خنده بذارم یا گریه ! ) 
     آقا فعلاً ببخشین تا سانس بعدی ، برم شام درست کنم ، ناسلامتی من یک مادر میباشم و دو تا بچه محصل دارم که یکی شون هم دستش توی آتله . آخ ننوشتم براتون ، برم شام رو به راه کنم و بیام بنویسم . 
     شام هم میزون شد ، تا جا بیفته براتون بگم شادان طفلکم توی اسباب کشی سر یک جنس سنگین رو بد جوری گرفت و رباط شست دست راستش پاره شد . ولی از اونجایی که آدم به شدت خودداریه و عادت نداره ناله کنه ساکت مونده تا آخر شب . بچه ام خیال کرده که اون درد ناگهانی شدید یعنی شست در رفته و خودش برگشته سر جاش و به خودش گفته ولش کن ، تحمل کن خوب میشه . من دیدم که بدجوری داره جعبه ها رو بلند میکنه و انگشتهاش رو صاف نگه میداره و .... گفتم چی شده ؟ گفت تراشه چوب رفته توی انگشتم خوب میشه نگران نباش ! من ساده هم باور کردم . شب دیدیم که دستش کبود شده و داره ورم میکنه ، حالا توی هیری ویری شب آخر ، کامیون دوم رو پر کردیم و من و آذین میخوایم شبونه برگردیم تورنتو و خودش باید با اتوبوس برگرده . دستشو با باند کشی بست و رفت خونۀ دوستش آخرین دیدار و خداحافظی . پدر دوستش پرستار بیمارستانه ، ایشون نگاه کرد و گفت این مسئله اش جدیه ، برو بیمارستان . برگشت خونه و با آذین دوتایی رفتن بیمارستان ، تا نیمه شب موندن ، اونجا عکس گرفتن و دیدن که رباط پاره شده ، براش گچ گرفتن و گفتن باید صبر کنی تا پس فردا دکتر متخصص عکستو ببینه و بگه که میزان و وسعت پارگی رباط چقدره ، جراحی میخواد یا نه ؟ اون با اتوبوس اومد تورنتو و من و آذین بارهای سری دوم رو آوردیم و آخر شب دوباره بردیمش بیمارستان تورنتو و اونها هم همینو گفتن . تا چند روز صبر کردیم خبری از تلفن متخصص نشد ، خودمون تماس گرفتیم و گفتیم بابا درد این بچه زیاده ، خبری از شماها نشد ، گفتن پسر فردا بیایین ! انگار اگه تماس نمیگرفتیم اونها هم ساکت میموندن ، بدبختی درد خودش کم بود ، گچی هم که گرفته بودن روی قسمتی از مچ فشار میاورد که بیشتر آزارش میداد . به هر حال روز موعود رفتیم و دکتر معاینه کرد و گفت الهی شکر پارگی کامل نبوده و به یک بخشی اش " بند " مونده ، اینه که جراحی نمیخواد الحمدالله ، ولی باید یک ماه و نیم دیگه توی گچ باشه . البته گچ که نه ، آتل با مواد جدید که پلاستیک فشرده است . رفتیم پیش " خیاطش " ، یک خانمی بود که مثل مجسمه سازها از روی یک ورقۀ پلاستیکی با الگو و فرم دستش براش آتل برید و ساخت و تحویل داد . یک آتل راحتیه و سبک و خنک . میتونه باهاش حمام هم بره . به هر حال فعلاً هنوز درگیره و دردش ناراحتش میکنه که مدام مسکن میخوره ، چاره ای نیست . اینم ماجرای دست این بچه . ولی داره عادت میکنه با دست چپ همه کار بکنه ، حتی بنویسه . 


   آتلش شبیه همینه ولی سفید . داشتم فکر میکردم چقدر پزشکی و کلاً تکنولوژی پیشرفت کرده . من بیست سال پیش درگیر همین قضیه شدم و سرتاسر پامو درسته گچ گرفتن از بالا تا بیخ انگشتهام و دو ماه کامل توی گچ بود ، و خدا میدونه چقدر خارش و پوسته شدن و بدبختی داشتم ، به خصوص بعد اینکه ورم پام خوابید و گچ مقداری لق شد که حرکتش زخمهای بدی ایجاد کرده بود . حالا با استفاده از این مواد جدید پلاستیکی که مدلش رو قابل حرکت هم میسازن ، ضد آب هم که هست و میشه باهاش حمام کرد ، چقدر راحت تر شده همه کار . مثل معجزه است ، همیشه فکر میکنم خدا خیر بده این مهندسین پزشکی رو که پیشرفت تکنولوژی درمان به عهده شونه . آدم برای پزشکی و داروسازی ارج و قرب قائله ولی همیشه یادمون میره که بخشی از درمانمون به گردن مهندسین پزشکیه . ضمناً این بیمارستان Sunnybrook به شدت روی نظم و ساعت کار میکرد ، به ما وقت دادن ساعت 2 بعد از ظهر فلان روز . ما ساعت یک و نیم اونجا بودیم و سه دقیقه به 2 منشی صدامون کرد !!! یعنی میشه این رویا ادامه داشته باشه ؟ 
    به هر حال فعلاً که تا آخر نوامبر توی آتله ، ببینیم بعدش دکتر صلاح میدونه باز کنه یا نه ، انشالله . خوب شب شما به خیر . 


پی نوشت : بعد از ثبت دیدم که عکسها ا ز کادر زده بیرون ، شرمنده ، موقع نوشتن پست اینطوری نبود ، بعداً یادم بمونه عکسهای کوچکتری میذارم ، کلاً از روز اول وبلاگ نویسی این بساط عکس بزرگترین معضل من بوده و هست و خواهد بود .  انگاری من نفرین ابدی عکس دارم 

پی نوشت دوم : گلی عزیز ، با شرمندگی من امکان چنین کاری در این وبلاگ یا به صورت ای میل ندارم . توصیه میکنم حتماً به وبلاگ زنانه تر از هر زنی که در پیوندهام دارم مراجعه کنی . گروه دوستان عزیزی که اونجا فعالیت دارن حتماً بهت کمک میکنن . 


تاریخ : چهارشنبه 22 مهر 1394 | 02:02 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • خانه سرود