این خصلت ما آدمهاست که همیشه دنبال مقصر بگردیم حتی جایی که تقصیری وجود نداره . ولی شرایط زندگی مملکت ما طوری شده که انگار همیشه واقعاْ مقصرانی وجود دارن . بدبختی اینجاست که مقصر واقعی معمولاْ پنهانه و دیگرانی رو جلو میفرسته که تقصیر کمتری دارن یا یک طوری نمیشه مجازاتشون کرد مثل قایقران دختران مدرسه ای  در استخر شهرداری که خودش هم همراه بچه ها از بین رفته بود  . بعد این همه سال نمیدونم آموزگارانی که اجازه دادن این همه آدم خارج از ظرفیت سوار قایق بشن چی شدن ؟ یا کسانی که قرار بوده استخر رو لایروبی کنن و نکردن ؟ یا نمیدونم هر کسی غیر از قایقران ؟ حالا هم زمزمه است که خلبان پرواز یاسوج خطای انسانی داشته ! نمیدونم چی بگم ؟ شاید راست باشه ولی اون بنده خدا برای جون خودش هم که شده قطعاْ بیشترین تلاشش رو کرده که هواپیما رو سالم به مقصد برسونه . 
       رشید پور فیلم گذاشته که فرودگاه یاسوج رادار نداشته ! یعنی میشه ؟ یعنی یه فرودگاه بی رادار ؟ امکان داره ؟ نمیدونم . میگن دستگاه رد یاب هواپیما کار نمیکرده چون آبونمان پرداخت نکردن . میدونین دلم از چی آتیش میگیره ؟ وضعیت ملت درست مثل اینه که تو با مرد همسایه دعوا داری ولی اون میاد جای خودت ، از بچه ات انتقام میگیره !! ببین چقدر دردناکه ! دولتهای دنیا با دولت ما سر جنگ دارن ولی تحریمهاشون به ملت صدمه میزنه . تحریم قطعات هواپیما ، تحریم دارو ، تحریم مواد خوراکی ، تحریم خدمات و سرویسها و ...... اگر زورمون میرسید ، اگر میتونستیم جلوی این تحریمها رو بگیریم ، ای خدا ..... 
       این که به خاطر عدم پرداخت آبونمان ، سرویسی قطع بشه که به جون آدمها بستگی داره خیلی تلخه . انگار بری اورژانس و چون پول نداری ، بیرونت کنن . آهای مدیران شرکت فرانسوی ردیاب، چیزی از انسانیت حالیتون میشه ؟  تازه اونهاش که تحریم نیست و میخواد داخل مملک بشه ، با پول دوستی آقایون و اختلاسها و دزدیها و ..... یا کمتر میاد یا جنس پست تر ! فیلمش هست ، یک هفته قبل از این سقوط فیلم رو دیدم ، نمیدونم زمان ضبطش کی بوده که گوینده دقیقاْ از خرید هواپیما به چند  برابر قیمت اصلی حرف میزد . خیلی احمقیم اگر نفهمیم کسی یا کسانی این وسط چقدر خوردن و خدا میدونه اون هواپیمایی که خریداری شده در چه وضعیتی هست ، نو ؟ دست دوم ؟ خراب ؟سالم ؟ 
       خسته شدیم از این همه بدبختی ، خسته شدیم از تسلیت دایم به هم گفتن ، بریدیم بسکه سیاه خریدیم و سیاه پوشیدیم ، خسته شدیم به خدا . زمین ، هوا ،دریا ، هیچ کدوم برای ملتی که حس دلسوزی نداره امن نیست . اینهایی که تیشه به ریشه ی ما میزنن از آسمون نیامدن ، از بین خود ما بلند شدن ،از ما هستن ، خود ماییم ، من ، تو ، همه ی ما همینطوریم ، از کی پنهان میکنیم ؟


برچسب ها: اخبار، دل نوشته، من شاکیم،

تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1396 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات


     سلام ، فقط اومدم این فیلم رو بذارم براتون . ترکیب سحر آمیز و بی همتای موسیقی اصیل آذربایجان و گلوخوانی مغولستان . ساری گلین معروف و زیبا .
    یه لیوان Chai ، ( چایی کلاسیک ایرانی نه ) با شیر و عسل ، یه مبل راحت ، سکوت اطراف ، صداهای رویایی این خواننده ها ، خلسه ، آرامش ، تمدد اعصاب . نوش جان 




   پی نوشت : من در مورد سینکو نمچیلاک Sainkho Namtchylac ( انشالله تلفظم درسته ) ، خواننده ی Tuva یی این اجرا و سبک گلوخوانی مغولی  ، قبلاْ‌ توی این پست نوشته بودم . قاسم اف هم که نیاز به معرفی نداره ، ولی خواننده ی سوم رو نشناختم ، لطفاْ اگر کسی میدونه کیه ، برامون بنویسه ، ممنون . 

برچسب ها: هنر و هنرمندان،

تاریخ : چهارشنبه 18 بهمن 1396 | 10:42 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
     سلام ، شادان یه سایت هواشناسی خیلی بامزه پیدا کرده که دیدم واسه شماها هم جالبه . اسم Long John Index  به گوشتون خورده ؟ کلاْ میدونین کلمه ی لانگ جان به چی اشاره داره ؟‌ یه لباسهای گرم کنی هست پشمی و نرم و  خیلی خیلی توی زمستون به درد میخوره ، که یادمه قدیمها بهترین نوعش رو توی کوچه مهران سر استانبول میفروختن ، یادتونه ؟ اینجا به اون مدل لباسها میگن لانگ جان  مثل این عکس :‌


       
     ماها بهشوون میگیم نی نی !! چون اولین باری که شادان از اینها تن باباش دید گفت مثل نی نی کوچولوها شدی که سرهمی میپوشن و دیگه اسم نی نی روش موند . الآن من سه تا نی نی به رنگهای کرم و زرشکی و شیری توی کمدم دارم 
    حالا جریان این سایت چیه ؟ از اونجایی که زندگی توی کانادا میطلبه شما یه انباری پر انواع این پیژامه های بابابزرگی یا نی نی  داشته باشین ، طرف اومده هواشناسی کانادا رو بر اساس پوشیدن یا نپوشیدن اینا واسمون فهرست کرده  من و شادان صبح دو ساعت داشتیم میخوندیم و میخندیدیم . واستون یه قسمتهاییش رو ترجمه کردم : 

Image and video hosting by TinyPic
      
     سطح ۱ ـ از صفر درجه تا منهای ۹ درجه بدون باد یخ : 
                  لازم نیست پیژامه بابابزرگو بپوشین مگه اینکه قراره بیشتر از هفت ساعت بدون کلاه بیرون بمونین و مثل اون مانکنهای ترسناک زنده که یهویی حرکت میکنن یه جا واستین . هر حرکتی بدن شما رو به حد کافی گرم میکنه که نیاز به پیژامه بابابزرگ نداشته باشین . 
     سطح ۲ - همون صفر تا منهای ۹  حالا با باد یخ که احساس سرما رو به منهای ده تا چهارده میرسونه :‌
                  فقط اینجاست که ما متوجه وجود یه روح خبیث در بادهای کانادا میشیم که کاملاْ تفاوت بین دمای منهای ۵ بدون باد و منهای ۵ با باد یخی که وانت رو از جا میکنه مشخص میشه . بنابراین اگه میگن منهای ۵ ولی جنابعالی داری منهای ۴۳ حس میکنی و قراره یه ساعت بیرون باشی ، آقا جان ناز نکن ، اون پیژامه بابابزرگ رو بپوش . 
    سطح ۳ - از منهای ۱۰ تا منهای ۱۹ : 
                 حالا وارد یه وضعیت کاملاْ جدی زمستونی شدیم که قطعاْ عبارت بقچه بندی رو دایم میگیم و میشنویم  و شما کاملاْ اون حس سوووووز سرما رو توی پاچه های شلوار درک میکنین و بدنتون داره هوااااااار میزنه که منو خوب نپوشوندی ها ، دیگه اینجوری بیرون نیاااااااااا  اگه قراره به هر دلیل واسه کار ، خرید ،‌ پیاده روی ( قابل توجه دارندگان سگ )‌ برین بیرون ، حتماْ‌ حتماْ پیژامه بابابزرگ یادتون نره . 
     سطح ۴ - از منهای ۲۰ تا منهای ۲۹
                 هیچ شکی نکنین که واسه هر مدتی و به هر دلیلی که بیرونین باید پیژامه بابابزرگتون پاتون باشه . با این کار نه تنها گرم میشین بلکه احساس فضانوردی رو دارین که داره کهکشان جهان بیرون از خانه و صد البته یخ رو کشف میکنه  اگر چه توی این دما قطعاْ کهکشان گرم تر از کاناداست 
      سطح ۵ - دمای منهای ۳۰ و چی خیال کردین ؟‌ بعله سردتر : 
                 اصلاْ فکر بیرون رفتن هم  نکن ، توی خونه ات هم پیژامه بابابزرگتو بپوش ، میخوای از پنجره بیرونو نگاه کنی ؟‌ چشمهاتم با پیژامه بپوشون . بمون خونه ، یه چایی واسه خودت بریز ،‌ یه کتاب بردار ، خودتو توی هر چند تا پتو و لحاف میتونی بپوشون . شما بشین یکی دیگه  خوشگلی بیرونو واست تعریف میکنه 

       آقا تابستون که میشه به خودم واسه مهاجرت نمره چهل میدم ، زمستونها میگم ای خدااااا  من باید میرفتم آفریقا ، چطوری سر از کانادا درآوردم من بدبخت سرمایی ؟ 
 
      نمیفهمم آدرس سایت چه مشکلی داره جواب نمیده ، اسم و عنوانشو  مینویسم سربزنین بد نیست ، مطالبش خیلی جالبه .
    
The Long John Index Service of Canada
Keeping Canadians Warm and Entertained since Mid to the late October

    هوای هر روز کانادا رو با جملات طنز روی نقشه مینویسه که خوندشون خالی از لطف نیست . مثلاْ این هوای آخر ژانویه بوده :‌

Image and video hosting by TinyPic
     ضمناْ سرماخوردگیهای الآن تومنی پنج قرون با زمان ما قدیمیا فرق داره ، وقتی میاد خونه خاله است دیگه حاضر نیست بره ، شادان یک ماه کامل مریض بود بچه ام تا حالش جا بیاد حالا آذین مریض شده طفلکم . خلاصه پیژامه بابابزرگ و نی نی و هر چی گرم کن دارین یادتون نره ننه جان . خوش باشین . 


     پی نوشت : لطفاْ کسی میدونه این باکس فال روزانه رو چطور از این بغل بردارم ؟‌ توی ویرایش برنامه ی قالب پیداش نمیکنم . هر بخش اضافه ای که دوست نداشتم از برنامه پاک کردم ولی این کجای برنامه است که نمیتونم ببینم ؟ 

برچسب ها: آب و هوا، اخبار،

تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1396 | 11:51 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات



     چیزی بگم ؟‌ چیزی دارم بگم ؟‌انقدر دست دست کردیم که همه شونو از دست دادیم .

     میخوام بدونم کشتی های آتش خوار چینی چرا کارشون رو قطع کردن ؟ نمیشد از طریق وزارت خارجه و سفارت چین و چه میدونم صنف نانوایان شیرازی ، دولت چین رو وادار کنیم که زودتر و متعهد تر اقدام کنه ؟‌ نمیشد غیر از ژاپن از کشورهای دیگه هم کمک بخوایم ؟ آهان ،‌با همه قهریم ؟‌همه با ما دشمن هستن ؟‌ نمیشد جای ۱۲ تا تکاور در روز آخر ، ۱۲۰ تا بفرستیم همون روز اول ؟‌ یعنی تکاور نداریم ؟‌آهان ،‌درسته جاهای دیگه در حال جنگ و نجات ملتهای دیگه هستن .

شش روز پیش آتش مهار نشدنی به نظر میومد

 
    
سه روز پیش با کشتیهای مهار آتش ژاپنی 


    دیروز آتش تقریباْ خاموش شده بود 


     بماند مطالبی که آدم میخونه و ذهنش میخواد منفجر بشه که اصلاْ‌ سیستمهای ایمنی نفت کش ها اجازه ی چنین حوادثی رو نمیده ، اصلاْ چنین تصادفی غیر ممکنه و نفت کش پر از قایق نجات و جلیقه بوده . 

      من نمیدونم ، من هیچی نمیدونم ،‌فقط میدونم دلم تنگه ،‌ دلم خونه ، دیگه اشکی ندارم برای وطنم بریزم . میدونین دلم میخواد فکر نکنم ،‌دلم میخواد چشمامو ببندم و خیال کنم این ماجراها مال یه کشور دیگه است ، یه مردم دیگه و یه جای دیگه ، نه ایران ، نه عزیزان من ، نه مردم من . 

     عکسها رو که میبینیم خودم آتیش میگیرم . خدایا به همه شون صبر بده و به دولت ما عقل . خدایا یه ستاد بحران واقعی برای ما بساز . باید تمام وزارتخونه ها جمع بشن و فقط یک وزارت بحران توی ایران داشته باشیم چون انگار با بحران ها عقد ابدی داریم . باید ارتباط اقتصادی با چین رو قطع کنیم ، به همه ی دنیا میرسونیم و اونوقتی که نیاز داریم به ما پشت میکنن ! خدایا شکرت چه اعتباری داریم !!! 

    چی بگم ؟‌چی میتونم بگم ؟‌ ملت ما عادت کردن گریه کنن و فراموش کنن و زندگی رو مردگی کنن ! ما نتونستیم سانچی رو خاموش کنیم ، خودش تا ابد خاموش شد . غم آخرمون باشه ، تسلیت میگم . 

    پی نوشت :‌ یه زمزمه هایی هست در مورد اینکه دولتها منجمله دولت ایران عمداْ آتش رو مهار نکردن که تا جایی که ممکنه مواد نفتی بسوزه و از بین بره چون برای اکوسیستم منطقه خیلی خطرناک بوده . نمیدونم آه بکشم یا چی ؟ از یه طرف آدم میگه اینها عزیزانی بودن و عزیزانی هم داشتن ،‌از یه طرف فکر میکنیم گاهی شهادت یک نفر ، راه رو برای زندگی صدها نفر باز میکنه . چی بگم ؟‌ فکرم تسلیم دلم میشه مدام . تسلیت میگم به همه . 


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1396 | 01:41 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات



     سلام . یه متن خیلی عالی توی تلگرام به دستم رسید که دیدم  حیفه براتون نذارم . تأکید میکنم من نویسندۀ این متن نیستم . یک بنده خدایی که نمیدونم کیه و قلم طنز ( البته واقعیت زیر پوست طنز )  بسیار توانایی داشته اونو نوشته : 

     یک سوراخی  هست به اسم سوراخ دعا که اگر گم بشود خیلی بد می شود ! البته كه شما هیچكدامتان مثل ما نیستید و سوراخ دعایتان را هیچوقت گم نکرده اید و این چیزها برایتان خیلی پیش پا افتاده است. اما ما ، وقتی که در ایران زندگی می كردیم ، سوراخ دعایمان را گم کرده بودیم و اینطور بودیم كه فكر می كردیم همبرگر مك دونالد بهترین همبرگر دنیاست و قهوه ی استارباكس شیك ترین قهوه دنیاست و خارجی ها از اول صبح همه اش مشغول یك جور زندگی مرفه بی درد هستند كه در قهوه ی استارباكس و همبرگر مك دونالد خلاصه می شود! البته آپشن های دیگری هم توی ذهنمان داشتیم مثل مرغ كنتاكی و برگر كینگ! اما خب واضح بود كه مك دونالد چیز دیگری بود و گاهی اگر گذرمان به بعضی از نقاط خارج مثل دبی می افتاد، فراموش نمی كردیم كه حتما برویم مكدونالد و استارباكس و روی‌میزمان را هم پر بكنیم از لیوان و قوطی و توی دستمان هم یك خلال سیب زمینی سرخ كرده بگیریم و رو به دوربین لبخند بزنیم و عكس لاكچری بگیریم! ما اینطوری بودیم و شما خوشبختانه اصلا اینطوری نیستید.... بعدها کم کم یاد گرفتیم که گاهی شیک تر است که توی جمع ها بگوییم که مثلا مکدونالد خیلی هم جالب نیست و مثلا برگرکینگ خوشمزه تر است و نشان بدهیم که ما سلیقه مان متنوع تر است و خیلی سرمان می شود!  
     یك جور دیگری هم كه ما بودیم و شما نیستید  اینطوری بود كه ما فكر می كردیم توی خارج همه " برند" می پوشند و "برند" پوشیدن ، اصولا چند درجه رنگ پوستمان را روشن تر می كند و قدمان چند سانت بلند تر می شود و خیلی لاكچری تر می شویم و خیلی خارجی به نظر می رسیم و اینطوری بود كه کفش كتانی مان حتما  باید آخرین مدل نایكی بود و تیشِرتمان   هم حتما باید یك "آلفردو یك چیزی" بود  که مثلا ایتالیایی باشد و شلوار جینمان اگر لیوایز نبود بی آبرویی می شد! خلاصه كه ما خیلی اینطوری بودیم و‌ سوراخ  دعایمان گم شده بود ، ولی ما میدانیم که شما اصلا اینطور نیستید! 
     بعد چند‌ سال پیش، ساعت سه و نیم بعد از ظهر یك روز دوم نوامبر، ما از هواپیما بیرون آمدیم و عملا شدیم یک خانواده ی خارج نشین بی درد و فقط چند روز طول کشید تا بفهمیم که این “خارج” ، آن “خارج”ی نیست که ما توی ایران خیالات می کردیم! روز سوم نوامبر بود كه فهمیدیم فست فود یعنی غذایی كه همه چیز هست به جز باكلاس و روز چهارم نوامبر بود كه فهمیدیم توی رده بندی دهها برند فست فود مثل برگركینگ ، زَگزبیز ، وِندیز ، آربیز ، چیلیز ، چیك فیله و غیره ، مك دونالد عملا بدترین و بی كیفیت ترینشان است! و روز پنجم نوامبر بود كه فهمیدیم خارجی ها خودشان اینطور فكر نمی كنند كه با خوردن فست فود، خارجی تر می شوند! فقط وقتی كه بخواهند " ارزان و چرب و چیلی" بخورند، فست فود میخورند!  روز ششم نوامبر كشف كردیم كه كلا توی این " خارج" ، ملت به هیچ وجه فست فود خوردن را یک جور تفریح آخر هفته نمی دانند و بعد از ظهر شنبه ، ملت  چسان فسان نمیکنند تا بروند همبرگر بخورند و این کشف آخری ما را کشت...و البته که فقط ما توی این توهم بودیم و‌ شما اینطوری نبودید و نیستید و همه ی اینها را می دانستید... 
     توی روزهای بعد فهمیدیم كه در خارج، " برند" فقط یك علامت است، یك تكه كاغذ كه روی جنس چسبیده ! و این برند هرچه كه باشد و هركاری كه بكند، طبقه ی اجتماعی آدم را مشخص نمی كند! بعدتر فهمیدیم كه در این خارج، شما اگر نتوانید جدیدترین كیف مایکل کورس پانصد دلاری را بخرید، نه تنها خاك بر سرتان نشده و دق نمی کنید، بلکه  تازه می شوید مثل هشتاد و پنج درصد خارجی هایی كه جدید ترین مدل كیف پانصد دلاری دستشان نیست و  اصولا كسی هم برای یك كیف پانصد دلاری كه دارد شما را حمل می كند، تره هم خرد نمی كند! چرا باید خودشان را برای آخرین مدل عطر و لباس دق بدهند وقتی که فقط سه ماه بعد میتوانند همان جنس را به یک سوم قیمت بخرند و بپوشند و حتی توی آینه به خودشان نگاه هم نکنند ! 
     و اینطوری بود که ما فهمیدیم که در خارج همبرگر فقط همبرگر است و‌ لباس فقط لباس است و صد دلار گرانتر یا ارزانترش فقط به درد این می خورد که تو بخواهی به خودت و زندگیت حالی بدهی و گرنه هیچ کدامش نه آرزو است و‌نه حسرت ! و البته اینها همه اش را شما همه از اول می دانستید، شما که مثل ما نیستید . سوراخ دعایتان را بلدید خدا را شکر.

پی نوشت: چند روز پیش ویدیویی دیدم از آقایی که چندمین شعبه ی برند فست فودش را در یک ‌جای خیلی باکلاس تهران افتتاح کرده بود و مردم با ماشینهای خیلی شیک و موهای خیلی شیک و لباسهای خیلی شیک و اداهای خیلی شیک رفته بودند تاسیب زمینی سرخ کرده و همبرگر و نوشابه بخورند و آقاهه هی می گفت که هدفش رقابت با مک دونالد است و مردم هم هی می گفتند که ما در آلمان و فرانسه و ترکیه و دبی مک دونالد خوردیم ، ایرانیش خیلی خوشمزه تر است و همه خیلی خوشحال بودند که قرار است با مک دونالد رقابت کنند!!!؟؟؟
    
     
پی نوشت من : من هیجوقت دنبال برند نرفتم ، ولی اعتراف میکنم همیشه دنبال بیگ مک بودم ، شطرنجی شدم الآن ، میدونین که ، دوستان ناباب ! ولی باور کنین ربطی به خارجکی بودن بیگ مک نداشت ، مسئله فقط به پهنای بدن بنده ارتباط داره و لاغیر . من به همون اندازه که بیگ مک رو عاشقانه دوست دارم ، دلم برای همبرگر بیگ بوی عباس آباد هم تنگ شده ، بلکه هم بیشتر . 
پی نوشت دوم : به کسی که برنخورد ایشالله ؟ فقط آینه است که صدی نودمون لازم داریم . 



برچسب ها: مقایسه،

تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1396 | 12:43 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات



       سلام . یه چیزی چندین روزه فکرمو مشغول کرده . این پست هم به صورت جسته گریخته مطالبی براش نوشته بودم که الآن جمع و جور و براتون ثبتش میکنم . مسئله اینه : چرا ما توی ایران انقدر به قوانین رانندگی بی توجه بودیم و هستیم و لابد خواهیم بود ؟ چی باعث میشد که نه کمربند ببندیم و نه هیچ قانون رانندگی رو رعایت کنیم ؟ به جون بقیه بی توجهیم ، از جون خودمون و عزیزانمون که سیر نیستیم !! جریان چیه ؟ آموزش نداریم که ظاهراً داریم ، قانون نداریم که ظاهراً داریم ، ماشینهای خوب نداریم که ظاهراً داریم . آخه پس چرا ؟ 
     قبل از مهاجرت یه همسایۀ نازنینی داشتیم . یه زوج جوان مهربان که گاهی من موقع خرید ، خانوم رو دعوت میکردم که با هم بریم بازار که بتونم با ماشینم بهش سرویس بدم و کمکش کنم . من عادت نداشتم کمربند ببندم ، یعنی به شدت VIP بودم . میدونین یعنی چی ؟  Very Iranian Person   خانوم با محبت به من یاد آوری کرد که فلانی کمربندتو ببند ، هزار جور آیه و قسم و توصیف و تشریح که چرا بستن کمربند لازمه و من گوش ندادم . آخر سر سعی کرد دلمو از روی دوستی به رحم بیاره که محض خاطر من ، اگه منو دوست داری این کارو بکن که من کمی تا قسمتی هم ابری شدم و بهش گفتم من اینطوری راحتم و دیگه دوست ندارم در این مورد حرف بزنیم و خلاصه طفلکی ساکت شد . حالا بعد سالها دلم میخواست بود و بهش میگفتم عزیز تو راست میگفتی ، الآن چنان به بستن کمربند عادت کردم که اگر نبندم احساس میکنم سر جام محکم نیستم و در حال سقوطم . 
    یه سری فیلم هست توی یوتیوب که مدتیه با وجود اینکه دوستشون ندارم خودمو قانع میکنم که ببینم چون مثل کلاس آموزشی بهم نکته یاد میده . فیلمهایی که تصادفات جاده ای رو نشون میده ، من با دیدن این فیلمها مثلاً یاد گرفتم که از کدوم زاویه به ماشینهای بزرگ نباید نزدیک نشد چون علی رغم آینه های متعدد باز هم ممکنه شما رو نبینن !!! بیشتر این فیلمها مال کشور روسیه است ، نه تنها چون تصادفات آمار بالاتری داره ، بلکه چون به همین دلیل آمار بالاتر ، اکثر صاحبان اتومبیل ، روی داشبورد دوربین نصب میکنن ، در نتیجه فیلمهای بیشتری برای یوتیوب آپلود میشه . اینو همینجا بگم که با وجود تعدد و تکثر این فیلمها ، ولی به نظر من هنوز ایران و ایرانیها میتونن با افتخار تمام سینه سپر کنن که سردمدار خلافها و تصادفات رانندگی خودمون هستیم ( یا هستن ، من که دیگه اونجا رانندگی نمیکنم ، پس میتونم خودمو از این عبارت " ما " بیرون بکشم یا نه ؟ ) 


    نکتۀ جانبی ماجرا میدونین چیه ؟ یعنی تفاوت ما با روسها ، از هر ده تا تصادفی که توی فیلمهای روسی میبینین ، نه تاش پا رو میذارن روی گاز و رد میشن !!! میبینی ماشینه داره شونصد تا کله معلق میخوره تا بالاخره روی سقفش بایسته ولی ماشینهای گذری گااااااااز میدن و میرن !!! من نمیدونم احساس ندارن ؟ قانونشون آزار میده و مثلاً یارو رو انگار دزد باشه توی پاسگاه نگه میدارن یا چی ؟ بالاخره تعداد آدمهایی که بایستن و کمک کنن به طور چشمگیری ، هیچ مطلق به نظر میاد . در حالی که توی ایران همه یهو می ایستن که اگر کسی داخل ماشینه نجات بدن ( البته اگر موبایل به دست در حال فیلمبرداری نباشن انشالله )  .
     من یادمه شش ساله بودم و با خانواده ام در حال سفر به شیراز . جلوی ما یه فولکس واگن بعد از برخورد با یه کامیون معلق شد و روی سقف ایستاد . قشنگ یادمه پدرم که به تازگی هم جراحی معده کرده بود و هنوز بخیه داشت ، با وجود حال نه جندان مناسب ، به سرعت ایستاد و همراه باقی راننده های گذری به سمت فولکس دوید ، دویدن که چه عرض کنم ، درست خاطرم هست که شکم طفلکی اش رو محکم با دست گرفته بود و تلاش میکرد بدوه ، میخوام بگم با وجود بخیه و جراحی و لابد درد ، باز هم حس انسان دوستی اش نمیذاشت بیکار و تماشاچی باقی بمونه . 
    یک سری فیلم دیگه هم هست که وصیت میکنم تماشا کنین ، فیلم از آدمهایی که برای گرفتن بیمه ، خودشونو جلوی ماشین شما میندازن . من اصلاً نمیدونستم چنین " شغل" و منبع درآمدی هم در دنیا هست ! خدا به خیر کنه ، واقعاً اگر دوربین داشبردی نداشته باشین ، اثبات این که یارو عمداً پریده روی کاپوت ماشین یا عمداً جلوتون ترمز زده که بزنین پشتش یا ..... تقریباً غیر ممکنه ! 


    یه چیز جالب میدونین ، انقدر تعداد فیلمهای تصادف مربوط به کانادا کمه که عملاً صفر به حساب میاد . خیلی به ندرت فیلمی در این مورد هست ، اونم نه تصادف که بیشتر خلافهای رانندگی و از نوع بسیار کوچک که از دید من ایرانی خنده داره خلاف قلمداد بشه . مثلاً بی راهنما ، خط عوض کردن ، آقا شما بگو ، این خلافه ؟ !! نخیر این زبلی و زرنگی آدمه ، که بتونی درست لحظۀ آخر یهویی بپیچی توی خط بغلی ، اونم مشخصاً بی راهنما ، چرا ؟ خیلی مشخصه ، چون دقیقاً اگر راهنما بزنی کارت خراب میشه و ماشین عقبی یهویی پا میذاره روی گاز و میاد که مبادا تو بپیچی جلوش و یه دونه ماشین از صف پر افتخار خودش عقب بیفته ! 
     یا مثلاً این یکی رو چی میگین ؟ آدم ببینه چراغ زرد شده ، بعد سرعتشو کم کنه و بایسته ؟ !!!! استغفرالله ، آدم تا میبینه چراغ زرده باید گازشو تا ته بگیره و حتی اگه شده وسط راه به قرمز برسه ملالی نیست ، مهم اینه که زرد یعنی گااااااااااز بیشتر ، تازه توی کانادا که زرد جنابعالی ، در واقع راه میده به خط مخالف که بتونه گردش به چپ کنه بدتره ، چون حالا باید با دو تا دشمن بجنگی ، هم چراغی که داره قرمز میشه و هم طرف چپی هات که میخواد بپیچن و منتظرن چراغ تو زرد بشه که بتونن گردش به چپ کنن ، البته اگر تو زبل نباشی و بهشون راه بدی که اوج بی دست و پایی خودتو رسوندی ، باید با بوق و چراغ علامت بدی که نیاااااااااااااا ، من خودم میخوام بیام و بعد چنان ذوق کنی که انگار گنجهای علاء الدین رو پیدا کردی که چی از یه چراغ زرد مایل به قرمز! رد شدی و اگر بتونی انگشت مبارک هم به ماشینهای منتظر نشون بدی !! 
    باور کنین انقدر که اطراف استیلز و یانگ چنین خلافهایی میبینم توی کل کانادا نمیبینم ، به نظر شما دلیلش چیه ؟ من نظری ندارم ، بیخود تهمت نزنین ! من فقط موندم که چرا باید بیمۀ ایرانیها و چینی ها از همه بیشتر باشه ؟! چرا ایرانیها به داشتن bad habbit معروفن ؟! 


    به هر حال دیدن این سری فیلمها توی یوتیوب به شدت آموزنده است . من که خیلی استفاده میکنم . مامان که اومده بود اینجا صحبت رانندگیها بود ، گفتم من دیگه نمیتونم توی ایران رانندگی کنم ، تازه پیش شماها هم که میشینم باید جشمهامو ببندم که نبینم چون از ترس میمیرم . میگفت من اینجا توی کانادا میترسم !! اینکه تو به راحتی بدون نیش ترمز و کم کردن سرعت چهارراه رد بشی یا اینکه سر فرعی ها ترمز نزنی و .... برای من ترسناکه . گفتم وقتی مطمئنم که طرف مقابل تابلوی ایست داره و قطعاً ایستاده ، وقتی مطمئنم سر چهارراه ، وقتی چراغ من سبزه ، امکان نداره یه موتوری یهویی بیاد توی خط من و ... خوب به تدریج عادت میکنم منم با سرعت مجاز خودم از تقاطع ها رد بشم و از هیچ چیزی نترسم . البته امکان داره این اتفاقات هم بیفته ولی واقعاً یک در چندین هزاره و دائمی نیست . به هر حال همینه که اینجا پشت فرمون احساس امنیت بیشتری میکنم و خودم هم به تدریج  bad habbit  ها رو کنار میذارم . 
    خوب پس وصیت مادر بزرگی امروز : قوانین رو رعایت کنین ، راننده های درستکاری باشین . فیلمهای تصادفات ، متقلبین بیمه ، .... توی یوتیوب فراموش نشه ، به جشم کلاس آموزشی نگاه کنین . سرما هم داره میاد ، لباس گرم بپوشین ننه جان . 

   
    

برچسب ها: مقایسه،

تاریخ : پنجشنبه 13 مهر 1396 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات

    سلام . چند روز پیش تعدادی کارهای فنی داشتم از جمله یک نجاری جدی که نیاز به کمک احساس کردم . یادتون باشه من یه انباری برای حیاط ساختم که برای فریم از هوم دپو الوار و نبشی گرفته بودم و برای روکش روی اون هم خودم با برزنت یک اتاقک دوختم . ولی این انباری کوچک ، احتیاج به یه سقف محکمی داشت که با وزن برف و بارون زمستونی شکمه نده و دووم بیاره . برای سقفش هم ورقه های ایرانیت گرفته بودم ولی از اونجایی که لابد خداوندگار دو عالم در زمان تقسیم قد ، به من که رسید خوابش برده بود  در نتیجه قد بنده بعلاوه ی نردبام کوچولوی دو پله ای من ،‌ به نصب ایرانیت روی سقف این انباری نمیرسید و نیاز داشتم کسی بیاد و بار نصب این سقف رو از دوش من برداره .
    خلاصه در یک کانال تلگرامی که عضو هستم و در ادامه بهتون معرفی میکنم و در لیست مشاغل این کانال به نام یک آقای فنی کار ایرانی به اسم آقای حمیدرضا چراغی برخوردم که دوستان در مورد ایشون نقدهای مثبت داشتن . با این آقا تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که بیان و علاوه بر سقف انباری ،  اون چند تا کاری که از ما برنمیومد انجام بدن . میخواستم بگم از این انتخاب خیلی خیلی راضی بودم و بر خلاف گفته ی عده ای که آقا ابداْ به ایرانیهای خارج از کشور اعتماد نکنین و باهاشون بیزینسی نداشته باشین و ..... این آقا بسیار منصفانه و دقیق و تمیز کار رو انجام دادن . اینجا میخوام با معرفی ایشون دینم رو ادا کنم و انشالله اگر کاری دارین حتماْ تماس بگیرین و با اطمینان کامل کارتون رو به ایشون بدین . 
    آقای چراغی اولاْ خیلی زود به من وقت دادن ، بعد هم با ارسال عکسهای انباری و کاری که تعمیر لازم داشت ، برنامه ریزی و لطف کردن که خودشون قطعات لازم رو از Home Depot بگیرن و بیارن . با توجه به اینکه من خیلی عجله داشتم صبح خیلی زود رفتن دنبال لوازم و قطعات و سر موقع اینجا بودن . کارشون بسیار تمیز و سریع و دقیق انجام شد و حتی عیوبی که به جشم من نیومده بود و حرفی ازش نزده بودیم هم اصلاح و با کمترین رقم ممکنه محاسبه کردن و تحویل من دادن . من اصلاْ شوکه بودم که چطور ممکنه کار انقدر سریع انجام بشه و ایشون با اینکه زحمت خرید قطعات مورد نیاز هم به دوششون بود ، انقدر کم دستمزد بخوان ؟! 
    به هر حال آدم به تدریج در طول زندگی ، اشخاص مورد اعتماد در هر رشته رو پیدا میکنه و توی لیست اصلی ذهنش مینویسه . در مورد تعمیرات و کارهای فنی منزل هم ،‌شکر خدا ما ایشون رو پیدا کردیم و دیگه غمی نداریم . 
     آقای چراغی در حال حاضر شرکتی دارن برای نوسازی و نماسازی ابنیه . انشالله هر وقت خواستین دستی به سر و گوش خونه تون بکشین و نوسازی کنین با ایشون تماس بگیرین . با همین تلفن توی تلگرام هم هستن . من به زودی اطلاعات شرکت ایشون هم توی همین صفحه میذارم . 
۲۸۹۲۲۱۵۶۵۶   آقای حمیدرضا چراغی
    در باره ی اون کانال تلگرامی که بهتون گفتم ،‌اسمش نیازمندیهای بانوان تورنتو هست که در اصل برای معرفی بیزینس خانمهای تورنتو پایه گذاری شده ولی در عمل علاوه بر نیت اصلی ، تبدیل به دایره المعارف آگاهیهای تورنتو هم شده . بیش از ۲۴۰۰ نفر عضو داره که اکثراْ‌ همیشه در حال جواب دادن به سوالهای همدیگه هستن و در هر زمینه ای از قبیل حقوقی ،‌پزشکی ،‌اقتصادی و ....  نیازهای همو برآورده میکنن . این کانال یک لیست مشاغل بانوان داره که البته در شغلهایی که کمتر خانمی حضور داره مثل همین کارهای فنی و تعمیرات و .... اسامی آقایون هم به چشم میخوره که من شانس آوردم و آقای چراغی رو در همین لیست پیدا کردم . 
     به هر حال با تشکر از کانال نیازمندیهای بانوان تورنتو و تشکر ویژه از بنیان گزار این کانال ،‌خانم شهرزاد ربانی که قبلاْ‌در مورد ایشون نوشته بودم  ، امیدوارم کسب کار آقای چراغی هم همیشه پر برکت و نعمت باشه و روز به روز مشتریهای بیشتری پیدا کنن . 

     


تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 01:48 ق.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات

    سلام . خیلی مهمه که با کی زمان بگذرونی ، چقدر حرف برای گفتن داشته باشی و چقدر گوش برای شنیدن . همیشه میتونی از پیش تعیین کنی که فلان قرار چقدر طول میکشه و کی برمیگردی خونه ات ولی با بعضی آدمها تعیین این زمان سخته چون هرگز نمیدونی حرفهاتون کی تمام میشه . ممکنه به هوای یه قرار دو ساعتۀ نهار از خونه خارج بشی و بعد اینکه ساعت 4 بعد از ظهر و 4 ساعت اشغال میز رستوران ، محترمانه بیرونتون کردن ، تازه بگردی دنبال یه کافی شاپ و باز تا ساعت ده شب حرف بزنی و حرف بشنوی و بالاخره وقتی یهویی متوجه تاریکی بیرون بشی ، یادت بیاد خونه ای هم در کاره و باید برگردی و دلت چقدر بسوزه که نمیتونی این گفتگوی دلنشین رو با آدم محبوب و مطبوع رو به روت ادامه بدی . کسانی توی زندگیت هستن که بود و نبودشون یکیه ، اصلاً گاهی یادت میره که یارو وجود داره ، مگه اسمشو توی لیست کانتکهات ببینی ولی بعضیها باید باشن ، همیشه باشن ، که هستن و نیازی نیست لیست به تو یاد آوری کنه ، خودت یادته همیشه و جالبتر اینکه که این آدم انقدر نازنین باشه که دل دخترهات رو هم ببره و هوو هم پیدا کنی و حالا بیا زره بپوش که دوستت رو از رقبا پس بگیری و باز هم بتونی بری چهار ساعت یه جایی بشینی تا بیرونت کنن . آنی جان بیا بازم در وضعیت ددر قرار بگیریم ، اون مامان نازنین دوست داشتنی ات رو هم بیار ، اگر دختر من ، تو رو از من میدزده ، منم مامان جنابعالی رو میدزدم ، اعتراضی که نداری ، داری ؟

   خوب حالا کجا رفته بودیم که انقدر هم بهمون خوش گذشت براتون بگم . واسه خودم ماجرا خیلی جالب بود چون ابداً پیش زمینه ذهنی نداشتم . من عاشق امتحان کردن غذاهای ملل مختلف هستم ، شکر خدا توی منبع اصلی اش هم زندگی میکنم یعنی یکی از کشورهای چند ملیتی و چند فرهنگی دنیا . اینجا به دلیل اینکه کرور کرور مهاجر از کشورهای مختلف داره بنابراین ، قدم به قدم هم رستورانهای متفاوت میبینیم ، به طور معمول ، تا جایی که من دیدم وقتی صحبت انتخاب غذای خارجی میشه اولین گزینه همیشه غذای ژاپنی و سوشی هست که واقعاً نمیدونم خود غذا بیشتر برای مردم جالبه یا اینکه از چوبهای مخصوصش استفاده کنن ! به هر حال برای من هم همیشه سوشی عزیز بوده و هست و خواهد بود . انتخاب بعدی ملت غذای هندیه ، نه انتخاب من ، چون من و فلفل هرگز با هم وارد خیابون یکطرفه نمیشیم و اگر فلفل از در خونه تو بیاد من از پنجره میپرم بیرون . مامانمو بردیم رستوران هندی ، من کلی به گارسون التماس کردم که غذام بی فلفل باشه و گفتم من همینجا پس میفتم و خونم گردنتونه ، یارو هم گفت اوکی ، مطمئن ، نگران نباش . نشون به اون نشونی که بنده غذامو تحویل دیگران دادم و پلو و ماست و سیب زمینی سرخ کرده خوردم . دلم خوش بود که مامانم داره لذت میبره ، نووووووووووش جانش ، حتم دارم دهنش آستر داره . بگذریم .

به هر حال من و آنی بانوی گل ، تصمیم به یک قرار هیجان انگیز گرفتیم و رستوران مغولی انتخاب کردیم . البته آنی ایران رستوران مغولی رفته بود ولی من بار اولم بود و ..... با تمام وجود لذت بردم . آقا چقدر این مغولها خوش خوراک و با سلیقه ان ، خیلی خوشم اومد .هم فضای رستوران خیلی شیک و تمیز بود و هم غذاها و دسرهاشون بسیار خوشمزه و خاص . سرویس دهی هم عالی و قیمت هم قابل قبول . البته تعدادی غذای چینی هم داشتن ولی بیشتر غذای مغولی بود .

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

من قبل از رفتن توی گوگل و یوتیوب دنبال انواع غذاها گشته بودم چون گاهی توی منو ، اسم اصلی غذا رو بدون هیچ توضیحی مینویسن و مشتری بینوا گیج میمونه که این چیه ! مثلاً یه آفریقایی بیاد ایران و توی منو بخونه قرمه سبزی بدون هیچ توضیحی !! برای همین عادت دارم قبل از رفتن به رستوران ، توی وبسایتشون اسم غذاها رو دربیارم و در موردش توی گوگل بگردم . به هر حال در این گشت و گذار متوجه شدم که نوشیدنی ملی شون ، درست مثل ما ، نوعی از دوغ هست که با خوشحالی فکر کردم حتماً اونجا سفارش میدم ولی نداشتن که !! اما به هر حال غذاهاشون رو کم و بیش شناختم و میدونستم با چی روبه رو میشم و این رویارویی رو خیلی خیلی دوست داشتم .

Image result for genghis khan restaurant toronto menu

Related image

Image and video hosting by TinyPic

 توصیه میکنم حتماً امتحان کنین . این مشخصات رستوران :

 Address900 Don Mills Rd, North York, ON M3C 1V6

Phone(416) 449-8228

پی نوشت یک : من اینجا یه رفع اتهام احتمالی کنم ، من گفتم ما چهار ساعت نشستیم ، آقا تمام چهار ساعت مشغول خوردن نبودیم ها !! داشتیم گپ میزدیم ، غذامون خیلی وقت بود تموم شده بود به خدا !!

پی نوشت دو : امروز کسوف یادتون نره ، همه جای کانادا قابل دیدنه در درصدهای متفاوت . تورنتو ساعت 2:32 و اتاوا ساعت 2:35 بعد از ظهر دیده میشه . مراقب چمشهاتون هم باشین ، عینک مخصوص فراموش نشه . 

 


برچسب ها: تفریحات،

تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 06:45 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات


     سلام . گاهی انقدر بین نوشته هام فاصله میفته که دیگه یادم میره چی میخواستم بگم . خیلی سرم شلوغه ، کارهای خودم و رفتن دخملک بزرگم و ...... بعضی وقتها اسم خودم هم یادم میره والله . 
     نگفته بودم قبلاً ،  چون شروع کارم بود و مطمئن نبودم ولی الآن دیگه دارم اطمینان پیدا میکنم بنابراین تعریف میکنم براتون . یک سال و اندی پیش یه کار کوچولو شروع کردم و تاتی تاتی راهبری کردم تا حالا که به نظرم میتونم بهش نام " بیزینس " بدم . یک شرکتی ثبت کردم برای صادرات و واردات ، البته وقتی آدم به عبارت عظیم صادرات/ واردات فکر میکنه تصورش ناخودآگاه کشتی های بزرگ و تریلی های عظیم با بارهای ارزشمند و .... هست که قطعاً ربطی به بیزینس کوچک من نداره ولی آرزو بر جوانانی مثل من عیب نیست ، هست ؟ از کجا معلوم ؟ شاید مدتی دیگه من هم اجناسم رو با کشتی و تریلی جا به جا کنم ، مگه نه ؟ الآن شرکت نازنین تازه پای من داره کار میکنه و سودهایی داره که واقعاً میشه یواش یواش اسم " سود " روی اون گذاشت . به هر حال دارم میدوم ، ببینم به کجا میرسم بعداً براتون تعریف میکنم . فقط به طور خلاصه بگم که اولین سری واردات من با سرمایه گذاری عظییییییییییم دویست و سی دلاری !  لامپ ال ای دی 16 رنگ با ریموت کنترل بود و در مراحل بعد که از سود خودش ، روی خودش سرمایه گذاری کردم و به تدریج پا گرفت. سری اول لامپهام رو  هم در سایتهای پرفروش مثل ای بی و آمازون و ..... فروختم و بعدتر با چند فروشگاه قرارداد بستم که احناس من رو در قبال درصدی سود برای فروش بذارن و بله ، چرا که نه ؟ شرکتم داره کار میکنه و سری جدید اجناس  قراره لوگو و اسم شرکت وارد کننده یعنی بنده رو ، روی جعبه هاشون داشته باشن 
     تعریفی دوم اینکه دارم به بیزینس جانبی هم فکر میکنم ! تعجب نکنین این بیزینس جانبی یک زمانی در ذهنم در مرحلۀ اول بود . خواننده های قدیمی من شاید یادشون باشه که اینجا در مورد یک وبسایت معرکه ای مطلبی نوشته بودم . این وبسایت در مورد خیلی از مشاغل پر طرفدار و سود آور کتابچه ها و ای بوکهایی داره که از سیر تا پیاز راه اندازی هر شغل رو شرح داده یعنی از ابتدا که چه تحقیقاتی کنین و چه اداره ها و سازمانهایی برین تا چطور با کسانی که درخواست شغل میدن مصاحبه کنین و شما یا مشتریانتون چه حقوقی دارین و خلاصه تا انتها که چطور مالیات و بیمۀ کارمندان احتمالی تون رو حساب کنین . من وقتی برای خواننده هام دنبال مطالبی در زمینۀ شغل یابی میگشتم پیداش کردم و خودم اولین طرفدارش بودم . یکی از شغلهایی که معرفی کرده بود نظر منو جلب کرد تا حدی که ای بوکش رو خریدم و دویست صفحه مطلبش رو برای خودم ترجمه و تایپ کردم که حالا با کمک اون دارم دنبال ثبت شرکت بعدی میرم ، میدونم کنجکاو شدین که این یکی در چه زمینه ای هست ولی فعلاً صبر کنین تا مطمئن باشم ، به زودی در مورد هر دو تا براتون کاملتر مینویسم . 
      اخبار داخلی اینکه دخملک دوباره رفته اتاوا ، این بار برای همیشه چون حالا دیگه استخدام دائم وزارت بهداشت شده و شرایط کاری اش خیلی خیلی بهتر از اینجاست . اینه که روی دلم سرپوش گذاشتم که ازم دور باشه . رفتنش به سادگی نبود ، باید دنبال خونه میگشتیم و اسباب کشی میکردیم و .... اگر چه که آپارتمانش مبله است ولی به هر حال اسبابهای شخصی و لوازمی که آپارتمان کم داشت هم بالاخره برای خودش اسباب کشی بود که در دو سه مرحله با یوهال و ماشین خودمون انجام شد . دیگه کاری از من براش بر نمیاد حتی فریزر و کابینتهاش هم پر کردم . گفتنی اینکه وزارت بهداشت توی اتاوا است ولی آپارتمان دخملک توی گتینو ، یعنی کبک ! چون مسکن واقعاً توی گتینو ارزونتره ، این آپارتمانی که گرفتیم اگر اتاوا بود باید دوهزار دلار کرایه میکرد و تورنتو به سه هزار هم میرسید ولی الآن توی گتینو اجاره اش هزار و صده ! بسیار شیک و نو ساز و زیبا ، خیلی برای بچه ام خوشحالم . وقتی این یکی دخملک دانشگاهش تمام بشه ، اگر انشالله بتونه توی اتاوا شغل پیدا کنه ما هم میریم اونجا که دوباره دور هم باشیم . دو تا و نصفی آدم توی کانادا که فقط همدیگه رو داریم ، حالا باید دوری تحمل کنیم تا ببینیم خدا چی برامون خواسته . البته شکر خدا این دوری ، فقط چهار ساعته و میشه به همدیگه سر بزنیم ، طفلی مادرهایی که این سر و اون سر دنیا هستن و دور از بچه هاشون ، یکی اش مامان عزیز دل خودم . 
      مامان بانو اینجا بود البته ، تازه برگشته ایران . خیلی تلاش کردم بهش خوش بگذره که بار اول و آخرش نشه ، ظاهراً که میگه خوب بود همه چی ، نمیدونم خدا از دلش بشنوه ، انشالله که راست میگه و راضی بوده . عملاً که طفلک " هر جا روی آسمان همین رنگ است " استراحتی نداشت و اینجا هم دل مادرانه اش نمیذاشت آرامش داشته باشه و مدام تلاش میکرد یک گوشۀ کارهام رو بگیره و کمک کنه ، صبح زود بیدار میشد و من مو سفید پنجاه و اندی ساله ، بلند میشدم میدیدم جلوتر از من توی آشپزخونه است ! هر کاری میکردم که بشینه و زحمتی نکشه نمیشد ! مادره دیگه ، دلش قرار نداره . به هر حال مامان بانو رو دیدم ولی دلم برای آقای بابا و برادرهای گلم و اهل و عیالشون خیلی تنگه . به بابا میگفتم من مامانو گروگان میگیرم تا تو بیای اینجا ، نشد که بشه ! مامان خانوم با اون عشق مثال زدنی نیم قرنی ، مگه میتونست از بابا دور بمونه ؟ هر روز مرغهای عشق باید چند بار هم حرف میزدن تازه جدا از چت 24 ساعتۀ تلگرامی !  خدا سایۀ جفتشونو از سر قبیلۀ ما کم نکنه الهی که محتاجیم به وجودشون . 
    راستی وقتی مامان اینجا بود بردمش که مدل زندگی آمیش ها و منونایت ها رو ببینه . واقعاً روز خوشی بود که بهتون توصیه میکنم تجربه اش کنین . ما اول رفتیم سنت جیکوب که در فاصلۀ حدود یک و نیم ساعتی غرب تورنتو و نزدیک به استرتفورد هستش . یک بازار محلی معروف داره که بیشتر محصولات خودشون رو میفروشن و کلی هم ما خرید کردیم از سوسیس و کالباسهای محلی بگیرین تا سبزی و صیفی . پیشاپیش بگم که مردم محلی دوست ندارن ازشون عکس و فیلم گرفته بشه و این عکسهایی که میذارم از گوگل برداشتم . 




     
     از همون بازار یک تور گردشی دو ساعته هست که با کالسکه اسبی شما رو میبرن توی مزارع محلی و لیدر تور براتون در مورد سبک زندگی و آداب و رسوم و .... مردم منطقه توضیح میده . 


    مثلاً از مطالب بسیار جالب میشه به روش تولید شربت افرا اشاره کرد که هم مراحل تهیه اش رو دیدیم و هم مقداری شربت و شیرینی و ... خریدیم . زندگی این مردم خیلی با زندگی شهری و ... متفاوته و اصولاً فرهنگشون که از خیلی نظرها از شدت تفاوت باعث شوک ما میشه ، مثلاً اینکه در چهارده سالگی تحصیل رو تمام شده میدونن !! حتی آموزگارهاشون محلی و با همون تحصیلات حد کلاس هشتم هستن و عقیده دارن بیشتر از این نیاز نداریم !! یا اینکه معتقد به پزشکی مدرت نیستن و ..... به هر حال تور جالبی بود اگر چه در بعضی جهات باعث غم آدم میشد که چرا گروههایی هنوز به صورت عهد " حجر " زندگی میکنن و بچه هاشون رو هم در همون سطح زندگی نگه میدارن . توی فروشگاه محلی که شربت افرا و محصولات و صنایع دستی خودشون رو میفروختن ، دختر جوانی همراه مادرش کار میکرد . من رسماً در نگاه این دختر غم و حسرت میدیدم ، به نظرم اومد که نگاهش به توریستهایی مثل ما ، نگاه به زندگی بهتری هست که نداره و نمیتونه داشته باشه . شاید هم نه ، شاید از دید اون ما گناهکارهایی بودیم که دستورات خداوند مبنی بر زندگی سالم و دور از هیاهوی تمدن شهری رو ندید گرفتیم و ...... کسانی که تلفن خونه رو " اگر داشته باشن " در فاصلۀ سی متری خونه توی حیاط میذارن که فقط و فقط برای مبادا استفاده کنن ! نمیتونن دلیل وجودی داشتن موبایل رو توی دستهای توریستها درک کنن . بگذریم از کسانی که موبایل براشون اسباب بازیه و ابزار گذران وقت . این قضیه رو لیدر تور میگفت که اینها تلفن ندارن ، اگر داشته باشن توی حیاط میذارن که فقط وقتی محتاجن و  کار خیلی لازمی دارن برن توی حیاط استفاده کنن . 
    به هر حال سفر جالبی بود که شاید بعداً براش یه پست کامل و مفصل بذارم . نمیدونم دیگه قول جلو جلو نمیدم . خوش باشین و از تابستونتون لذت ببرین . 


برچسب ها: تفریحات، مهاجرت و زندگی ما، مقایسه، شغل یابی،

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 06:53 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات

Amin_Picture_1_June_3_2015_3


         سلام ، تصمیم این که میخوای خونه عوض کنی یک چیزه و انجامش یک چیز دیگه . به خصوص در شهر و مکان و منطقه ای که شناخت کامل ازش نداری یا شناخت از آدمهاش نداری . اگر به من بگن توی تهران یا کرج ، کجای شهر با چه قیمتی میتونیم فلان مدل خونه پیدا کنیم به راحتی جواب میدم و میتونم حتی در مورد فرهنگ یا سطح بهداشت و تحصیل منطقۀ مورد صحبت هم نظر بدم ولی اینجا توی کشور غریب و شهر غریب ( برای من ویندزوری ) خوب طبیعتاً پیدا کردن خونه ای که هم با وضع جیب من هم خونی داشته باشه و هم انتظارات روحی ، فرهنگی ، فیزیکی و  .... ما رو برآورده کنه برامون سخت بود. ما کسی رو میخواستیم که با درک این مسائل به ما خونه نشون بده و کمکمون کنه جا به جا بشیم . 
     یک مشاور نازنین به نام خانم راترفورد تلاش کرد برای ما جایی پیدا کنه ولی متأسفانه در اون زمان من با بلندپروازی انتظار خونه ای داشتم که خیلی نزدیکتر به دانشگاه دخترم باشه و با اینکه میدونستم در داون تاون تورنتو همیشه قیمتها بالاتره ، باز هم فکر میکردم اگه بگردیم بالاخره جایی پیدا میکنیم . این خانم بندۀ خدا بعد مدتی خسته و تسلیم شد و گفت نمیتونم بیشتر از این کمکت کنم و هر جایی که به ذهنم میرسید و توی لیستهام داشتم نشونت دادم و بهتره دیگه خودت به جای گشتن در بین آگهی ها به دفاتر هر مجتمع یا شهرک و .... زنگ بزنی و ببینی جایی دارن یا نه  . 
      مدتی بعد دوباره شروع به جستجو کردم و به پیشنهاد ایشون ، خودم با زنگ زدن به مجتمع ها و .... دنبال خونه بودم و در این تلاش ، آپارتمانی در یک مجتمع پیدا کردم که به نظرم بد نیومد . در دیدار از آپارتمان با مشاور مسکن صاحبخانه به نام آقای " امین پورشاتم " روبه رو شدیم که پیشنهاد کرد اگر نتونستیم این آپارتمان رو بگیریم به ما خانه های دیگری رو نشون بده . یک آقای متین و موقر با صورت و صوتی مهربان . بعد از مدتی جستجو بالاخره یک تاون هاوس زیبا در یک منطقۀ خیلی خوب برای ما پیدا کرد که خوشبختانه بسیار نزدیک به یکی از ایستگاههای اصلی مترو و خیلی بزرگتر از خانۀ قبلی بود و زیاد هم با جیب مبارک ما پدرکشتگی نداشت. 
     میخوام اینجا با معرفی این آقا دین خودم رو ادا کنم که با دلسوزی و احساس مسئولیت کامل برخورد کردو به شدت مراقب بود که ما در این معامله و قرارداد صدمه ای نخوریم . زیباتر این که بعد از جابه جایی هم مارو تنها نذاشت و دائماً با پیگیری و ارتباط با صاحبخانه و ... حمایتمون کرد . من هرگز در عمرم هیچ بنگاه و سازمانی ندیده بودم که در این مورد یعنی جستجوی منزل و .... " خدمات پس از فروش " هم ارائه بده ! شما وقتی یک خانه ای اجاره میکنین یا میخرین یا هر چی ، بعد بستن قرارداد دیگه کار اون بنگاه هم تمام میشه و هرکسی به دنبال کار خودش میره ولی این آقا هنوز که هنوزه ، با تلفن و حضوری تمام مسائل و مشکلات احتمالی و نیازهای ما و ارتباطات ما با صاحبخانه رو نظارت و همراهی میکنه و من از این احساس که تنها نیستیم و کسی هست که در صورت بروز مشکل ،  به قول معروف بهش پناه ببریم ، واقعاً از ته دل راضیم .
    در عین حال ایشون بعد از اتمام کار به ما یک کارت هدیۀ خرید داد که خیلی شوکه شدم چون دیگه واقعاً انتظار این یکی رو نداشتم ! 
     خوشحالم که اینجا میتونم از صمیم قلب از آقای پورشاتم تشکر کنم که این خونۀ قشنگ رو برامون پیدا کرد و این احساس آرامش رو امنیت رو به ما داد و هنوز هم پیگیر مسائل ماست . 
     من مشخصات و تلفن این آقا رو میذارم که هر وقت احتیاج داشتین بتونین با اطمینان و اعتماد کامل با ایشون تماس بگیرین و حتم داشته باشین که آدم درستی رو برای کار انتخاب کردین  . 

Amin Purshottam
امین پورشاتم
تلفن و اس ام اس / 8358-937-416
amin.purshottam@century21.ca
aminpurshottam.myhomehq.biz
www.YourRealtorToronto.com


تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 | 05:35 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات


      آخی ، چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود . به نظرم دو ماه شده نیومدم و دیگه نمیدونم هنوز کسی بهم سر میزنه یانه ! به هر حال برگشتم ، ایشالله بتونم بمونم . 
      بگم چه کارها کردم این مدت ، خوب اسباب کشی داشتیم ، دو مرحله ، یه بار اسبابهای اصلی از خونه و یه بار اونهایی که گذاشته بودیم انبار ! خونه هم بر خلاف قول و امضایی که گرفته بودیم تمیز نبود ، کثیف تحویل گرفتیم و ای خدا ، همزمان با آوردن بارها توی خونه ، مجبور بودیم زیرشون رو تمیز کنیم که بتونیم بذاریمشون زمین ، شستن در و دیوار و پنجره پیشکش حضور مبارک شما . به هر حال انجام شد با روش " وا مصیبتا " و " الهی به امید تو " . 
      یه انباری - Shed  واسه حیاط ساختم با دست مبارک خودم ، از هوم دپو نبشی گرفتم و ببر و دریل کن به دیوار و نرده و ..... بعد براش با برزنت ضد آب رویه دوختم و در گذاشتم و خلاصه حالا یه انباری خوشگل داریم به چه بزرگی . هوا هم که این روزها بهتر شده ، خیال دارم عصری برم برای حیاط سنگ و موزاییک و گلدون بخرم و خوشگلیزاسیون خلاصه . 

     توی خونه هم کارهای زیادی کردم که به قول دخمل بزرگه ، صاحبخونه باید یه چیزی هم دستی به ما بده ، واسه لاندی و موتورخونه و کلی از کمدها و دیوارها طبقه زدم که واقعاً لازم داشتن . لاندری نیمه کاره بود ، یعنی دیوارهاش روسازی نداشت و قشنگ نبود ، اونم درست کردم بیا ببین به چه ماهی ! دستم درست به خدا  ولی این وسط یه دریل تلفات دادم که باید ببرم هوم دپو تعمیرش کنن . خوبه دو تا داشتم وگرنه کارم عقب میفتاد . 
     حالا مونده پرده ها که دوختم ، باید نصبشون کنم ایشالله ولی دیگه کمک میخوام ، چون قد من و نردبام کوچولوی دو پله ای عزیزم سر همدیگه هم به ارتفاع لازم واسه میل پرده نمیرسه ، ببینم ایشالله یه کمک سالااااااار گیر بیارم واسم نصبشون کنه . 
       عید امسال هم عید خوبی بود . یه هفت سین خوشگلکی داشتیم و با هم ذوق کردیم واسش ، اگر چه که تا سال تحویل شد یکی رفت سر کار و یکی دیگه دانشگاه و علی موند و حوضش ، منم رفتم لالا تا ایشالله تمام سال لالا باشم به قدرتی خدا  یه چیزی بگم بخندین . من دو تا سبزه خریدم ولی آخر سر یکی و نصفی داشتم که اونم گذاشتم توی بوفه ! چون به محض اینکه گذاشتیم سر هفت سین ، پیشو خیز برداشت و تا سر بجنبونیم ، نصف یکی شو میل نمود ! ما هم مجبور شدیم جفتشون گذاشتیم توی ویترین بوفه تا سیزده به در .هر بار مهمون اومد ، دو دقیقه در آوردم و دوباره برگردوندم همون تو ! 
       خبر خوش اینکه مامان بانو داره میاد پیشمون ، اصلاً این یه دونه میارزه به تمام ماجراهای من ، بالاخره تونستیم راضیش کنیم یه مدت کوتاهی دل از نیم قرن عشق و عاشقی با آقا بابای ما بکنه و بیاد اینجا . اینکه که عشق این دو تا چه مدلیه واقعاً به زبان نمیگنجه !! باور کنین یا نه ، نفسشون به هم بسته است و مامان خانوم مدام چونه میزنه که بودنش پیش ماها کوتاه و کوتاهتر بشه و زود برگرده پیش بابا . نظرتون چیه من مامانمو گروگان نگه دارم شاید بابا هم بیاد اینجا ؟ 
     این روزها دارم لیست مینویسم که مامانو کجاها ببرم و چطوری سرگرمش کنم که بهش خوش بگذره . هر چی به فکرتون میرسه دریغ نکنین ، واسم بنویسین . نیاگارا که اول لیسته ، باغ وحش و آکواریوم هم خوبه . یه بار هم میبرمش ویندزور عزیزمو بهش نشون بدم . شماها کجا رو پیشنهاد میکنین ؟ اگه رستورانهای خوب متفاوت میشناسین خبرم کنین . جاهایی که مشابهی توی ایران نداشته باشن ، مثلاً Medieval خوبه که نمایش با اسب و ... داره و سیستم پذیرایی و خوراکشون سرگرم کننده است . دنبال رستورانهایی هستم که مثلاً لباس کارکنانش مال همون کشور خودشون باشه ، مثل گارسونهایی با کیمونو توی رستوران ژاپنی شاید . خلاصه شدیداً خریدار گزینه های خوب هستم . 
      آقا من تا به حال از آیکیا خرید نکرده بودم ، هی مردم تعریف میکردن ولی پیش نیومد که برم و امتحان کنم . امسال رفتیم کلی خرید کردیم که واقعاً خوب و ارزون بود ولی هر چی که از خریدهام راضی بودم ، از خود فروشگاه ناراضیم و فقط در صورتی که جداً مجبور باشم حاضرم برگردم دوباره خرید کنم ، چرا ؟ چون از مسیرهای حرکت مشتری و سیستم فضاسازی فروشگاه خیلی بدم اومد . این پلان واسه اونهایی خوبه که وقت دارن هشت ماه واسه یه دونه دستمال سفره توی فروشگاه بچرخن و پادرد هم ندارن ! بابا پدرجد من اومد جلوی چشمم بسکه مسیرش طولانی بود و غیر از یکی دو تا به قول خودشون میانبر ، تو رو مجبور میکنن که واسه هر خریدی تقریباً تمااااااااااام فروشگاه رو یه دور گز کنی و بعد برای پیدا کردن یه خروجی دونه دونه موهای کله تو بکنی  ! من کلاً سه بار رفتم و واسه همه عمرم بسته . ولی جنسهای خیلی خوب و ارزونی داره که ترجیح میدم بشینم توی خونه و آنلاین سفارش بدم . 


      


تاریخ : سه شنبه 22 فروردین 1396 | 09:07 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات


    خاک سرده ، بعد یه مدت یاد میگیری آروم باشی ، بهش فکر نکنی یا اگه فکر کردی یاد خوشیهاش بیفتی ، لباسهایی که خریدی ، نه اونهایی که سوخت و با خودش زندگی آدمها رو سوزوند ، نه ماهیهایی که با لباس آتش نشانی ، بی آب ، اون زیر ، زیر خروارها خاک ، نفس نفس زدن تا ...... 
    خاک سرده ، یادمون میره ، باور کنی یا نه ، خیلی زود یادمون میره . مگه قبلیها یادمون نرفت ؟! 
    خاک سرده ، گریه میکنیم ، به سر و صورت میکوبیم ، مینویسیم ، میخونیم ، جوهر قلمها تموم میشه ، انگشتها از تایپ خسته میشه ، ماجراهای بعدی میاد ، قبلی سرد میشه ، خاک میشه ، پودر میشه ، یادمون میره . 
    یادمون میره از چی دلخور بودیم ، شاکی بودیم ، یادمون میره آدمهایی که روی سقف ماشین آتش نشانی داشتن فیلم میگرفتن و اونهایی که انگار مهمونی ، دسته جمعی واسه عکاس لبخند زدن ، یادمون میره راه ماشین امدادو بستیم ، یادمون میره اونایی که جای خرید لوازم پیشرفتۀ آتش نشانی ، کرور کرور اختلاس کردن و خوردن و رفتن .    
     خاک سرده ، نه هنوز گرمه ، هنوز داغه ، صبر کن ولی ، سرد میشه به زودی ، بعد یادت میره ، یادمون میره . 
    یادمون میره اشکهای پدری که پسرش زیر همون خاک بود و ضجۀ آتش نشانی که رفیقش جلوی چشمش زیر آوار غیب شد و ما با بیرحمی گفتیم مرد که گریه نمیکنه ! 
    باور کن یادمون میره ، حتی همین الآن ذهنمون مه گرفته که هنوز چند تایی اون زیر هستن و تا دیروز هی به هم سفارش میکردیم دعا کن ، دعا کن ، یادمون نیست ساعتهای اول مدام کلیک کلیک ، کانالهای خبرو زیر و رو میکردیم ببینم چه خبر ! خبر نویسها هم یادشون رفته بنویسن ، از دل برود هر آنچه ..... از دیدمون رفته . 
    خاک سرده ، به خصوص وقتی آوار پونزده طبقه باشه ، صبر کن ، یادمون میره . 

برچسب ها: دل نوشته، اخبار،

تاریخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | 06:31 ب.ظ | نویسنده : رها آزادی | نظرات
تعداد کل صفحات : 30 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.